موعود باب مىدانند و بايستى در حين ظهور وى اگر به حقيقت مؤمن به او بودندى اموال و اشياء مرغوبهى خود را از هر قبيل تسليم وى كردندى ! ولى هيچيك از بهائيان يادى از اين احكام نكردند و اعتنايى به اين اوامر ننمودند ، جز يك تن از اهل منشاد يزد كه حاجى شاهمحمد نام داشت و چون قطع كرد كه بهاء موعود بيان است ، تمام ثروت و دارايى خود را تسليم بهاء كرد و در ازاى اين عمل به دو پاداش نائل گرديد ؛ يكى لقب امينالبيان و ديگرى مأموريت جمع حقوق . و حقوقى كه بايد اهل بهاء رئيس مذهب را دهند ، صد نوزده از عايدات است حاجى شاه محمد امين مأمور جمعآورى اين وجوه و ارسال آن به عكا بود و همچنان بر سر اين كار ماند تا وقتى كه در فتنهى شيخ عبدالله كرد در مياندوآب آذربايجان كشته شد و بعد از او ، بهاء اخذ حقوق را به حاجى ابوالحسن اردكانى كه مدتى در صحبت و خدمت حاجى شاه محمد مذكور روزگار به سر مىبرد واگذاشت و اين حاجى ابوالحسن كه بعدها به حاجى امين معروف شد و مقام مهمى در بهائيت احراز كرد ، به طورىكه خودش براى من و بسيارى از احباب حديث مىكرد ، اصلًا از بابيان ازلى بوده و موقعى هم ادعاى منيظهرى كرده و شرح ادعاى وى به قرارى كه مكرر بيان آنرا از او شنيدهام چنين است :
« زمانىكه سيد ببر بيه زد آمد شبى در مجمعى بوديم ناگهان سيدببر اظهار داشت كه ديشب 2 ساعت و 5 دقيقه از شب رفته به الهام غيبى ملهم شدم ! و همانا منيظهر موعود منم . حاضرين بىهيچ انديشه و تأملى گفتند آرى دوره ، دورهى فؤاد است ، نبايد دليل و برهان طلبيد ، پاى استدلاليان چوبين بود و همه سر به سجده نهاده خاضع شدند . من نيز به تبعيت ديگران ساجد گشتم ، ولى با خود گفتم اكنون كه حال براين منوال است و نفس ادعا براى قبول عوام كافى است من چرا اظهارى نكنم ؟ ! دفعهى ديگر كه دور هم مجتمع شديم ، من پيش از همه آغاز سخن كرده گفتم كه در شب گذشته نور الهى بر قلب من پرتو افكند و ذات من جلوهگاه محبوب حقيقى شد . مجلسيان و حتى شخص سيد ببر بىهيچ چون و چرايى به سجود آمد ، گفتند حق
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص١٢٢