مىكردم كه مراتب احباى ايران از جهت حسن اخلاق و تقوا بر اهل عشقآباد مقدماند . دوستان اين عرايض را حمل بر تعصب كرده مىگفتند همه جا خانهى عشق است جز آنكه شما اطلاع كامل از اوضاع داخلى احباب نقاط ديگر نداريد و من تصديق نمىكردم ؛ چه مدتى در آذربايجان خصوصاً در تبريز با بهائيان محشور بودم و امرى منافى عفت از ايشان نديدم ، بلى گاهى نفوسى پيدا مىشدند كه از منكر و مسكر پرهيز نداشتند ، ولى اكثريت بهائيان تبريز و آذربايجان پاكدامن و پرهيزكار بودند و باز مىگفتم كه شما يك استدلال ما را در عالم تبليغ باطل كرديد ؛ زيرا هر وقت يكى از اغيار بر فساد اخلاق احباب انتقادى داشت ما جواب مىداديم كه اينها چون از عالم اسلام به بهائيت آمدهاند اين جهاز رذائل را كه سالها پدران و مادران ايشان براى آنها تهيه كردهاند با خود بدينجا آوردهاند ، اما سوء حركات بهائىزادگان را به چه چيز تعبير توان كرد ؟ نظير قضيهى ميرزا زينالعابدين كحال و فرزندانش ( ميرزا زينالعابدين نامى بود كحال كه مردى كمآزار و مسلمانزاده بود و بعداً بهائى شد . سه پسر داشت ؛ ميرزا آقاجان ، حسين و ميرزا كاظم . ميرزا آقاجان با فاحشهاى روسى ازدواج كرد و بعداً ترك بهائيت گفته مسيحى شد و اسم خود را تغيير داده الكساندر گذاشت . ميرزا كاظم هم تفنگ و فشنگ به طور خلاف قانون و دزدى به تركمنها مىفروخت و سالى قريب هفتماه گرفتار حبس بود تا آنكه اخيراً از قرارى كه شنيدم به عرق كشى مشغول گشت و اين ميرزا كاظم پسرى داشت موسوم به رضوانالله كه در حقيقت سومين نسل بهائى محسوب مىشد و به رضوان بابى معروف بود ؛ آنقدر دزدى و حركات شنيع از او سر زد كه به حكم حكومت تيرباران شد ) .
بالجمله توقف من در عشقآباد تا اوايل تابستان طول كشيد و عشقآباد تابستانى گرم دارد ؛ لذا در موقع سورت « 1 » گرما اغنيا و مستطعين به فيروزه كه ييلاقى باصفاست مىروند . رفتهرفته اهل شهر به ييلاق رفتند و در بين ايشان شيخ محمدعلى نيز با زن و
هامش
( 1 ) . سورت : شدت و حدت