جان گفت و آن را نقل مىكنم :
شهادت دروغ
استاد محمدرضايى بود بنّا كه بر سبيل تفخيم گاهى معمارش مىگفتند . او از براى من حديث كرد كه حاجى محمدرضا اختيار زبان به دست ارادهاش نبود و هر چه مىخواست مىگفت و لذا توليد بغض و كين در قلوب مسلمين مىكرد تا بهتحريك چند نفر از رؤساى اسلام ، بهدست دو نفر عامى كشته شد . پس قاتلين خود به محكمه رفته گفتند كه چون حاجى محمدرضا به شعائر دينى ما توهين مىكرد و ما طاقت تحمل نداشتيم او را كشتيم ، و نظر به اينكه به موجب قانون از قتل معاف مىشد بهائيان راضى نشده به محكمه تظلم كردند كه اينان به صرف عداوت حاجى را كشتهاند ، قضا را آن ايام ميرزا ابوالفضل گلپايگانى نيز در عشقآباد بود و امور اهل بهاء به كف كفايت او اداره مىشد .
به هر ترتيبى بود مسلمين را محكوم كرد و يكى از علل محكوميت ايشان اين بود كه ميرزا ابوالفضل در محكمه اظهار داشت كه ما از خود مسلمين شاهد بر راستى گفتار خود داريم . محكمه گفته بود اگر چنين شهودى اقامه كنيد كار محاكمه ختم است . بعد مرا ( استاد محمدرضا ) معرفى كردند كه مسلمان و شاهد حال است و حال آنكه بهائى بودم . پس توصيه كردند كه در هر صورت در محكمه اظهار مسلمانى كنم . الغرض قرار مقرر را به عموم مسلمين و بهائيان اعلان كردند و هر دو طرف راضى شدند ؛ چه مسلمانان يقين داشتند كسى از آنان چنين شهادتى نخواهد داد . بارى روز محكمه فرا رسيد ، ميرزا ابوالفضل و ساير بهائيان و شيخ احمد نامى پيشواى مسلمانان با ايشان براى محاكمه حاضر شدند و چون ميرزا ابوالفضل شاهد مسلمانان را از خلف « 1 » حجاب چهرهگشايى كرد ، مسلمين فرياد زدند كه اين شاهد مسلمان نيست ،
هامش
( 1 ) . خَلف : پشت ، وراء