تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
پاييز گذشت ، زمستان آمد ، هوا سرد شد ، سرما شدت كرد و كيسه‌ى ما هم از زر تهى شد و دچار تنگدستى شدم و مناعت نفس مانع از بيان حال به‌دوستان گرديد ، ناچار به‌فروخت اشيا و اثاثيه گشتم ، چندان كه جز لباسى كه پوشيده بودم با يك عبا براى من چيزى باقىنمانده و زمستان سرد عشق‌آباد را در منتها درجه‌ى عسرت متحمل شدم به‌طورى كه سه ماه لباس از تن بيرون نكردم و شب در موقع خواب عبا را چون قماطى « 1 » بر خود پيچيده مىخفتم و بسيار مواظب بودم كه كسى بر اين احوال واقف نشود و با اين همه حال خوشى داشتم و چون به خيال خود تحمل اين شدايد را در راه خدا براى او مىدانستم ، بسى مسرور و شاكر بودم و همىگفتم :
گر در آتش رفت بايد چون خليل * ور چو يحيى مىكنى خونم سبيل ور چو يوسف چاه و زندانم كنى * ور ز فقرم عيسى مريم كنى رخ نگردانم نگردم از تو من * بهر فرمان تو دارم جان و تن
بارى به‌قول عوام « زمستان تمام شد و روسياهى به زغال ماند » ، ما هم از زحمت سرما رستيم و حاجى امين هم به عشق‌آباد وارد گشت و قرار داديم كه او به تاشكند رفته برگردد تا با هم روانه‌ى تهران شويم و بالفعل از راه اعطاى قرض ، راحتى ما را تأمين كند و چنين كرد . يكى دو روز بعد از رفتن حاجى امين آقا سيد اسدلله قمى به عشق‌آباد آمد ، رفته‌رفته با هم انس گرفتيم و من از ملاقاتش حظّ بىاندازه و از سرگذشت او و سفرهايش به هند و اروپا و آمريكا و تشرفش به حضور بهاء و عبدالبهاء حكايت‌ها شنيدم و البته چون مرا فوق‌العاده گرم و مشتعل مىديد چيزى نمىگفت كه مناسب حال من نباشد . به‌غير از آقا سيد اسدالله با ديگران نيز مأنوس شدم و به‌طور كلى از جريان اوضاع بهائيت در عشق‌آباد اطلاع كامل حاصل نمودم و چيزهايى شنيدم و ديدم كه بر آگاهى و دانش من بسى افزود و موجب حيرت من گشت از آن‌جمله واقعه‌ى قتل حاجى محمدرضاى اصفهانى بود كه اول كسى است كه در عشق‌آباد در راه بهائيت ترك سر و
هامش
( 1 ) . قماط : قنداقه