تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
بل پير بابى است . رؤساى محكمه گفتند خودش اقرار مىكند مسلمانم شما به چه دليل ميگوئيد بهائيست ؟ شيخ احمد گفت اين داماد يكى از بهائيان است اگر مسلمان مىبود دختر غير از مسلمان نمىگرفت . ميرزا ابوالفضل رئيس محكمه را گفت : ببينيد اينها چه قدر بىخبر و بىانصاف‌اند در صورتى كه مسلمان دختر از مسيحى و كليمى و بهائى مىگيرد . » رئيس محكمه تصديق كرد كه ميرزا ابوالفضل راست مىگويد ، بعد از شيخ احمد پرسيد . مسلمان دختر به خارج از مذهب خود مىدهد ؟ شيخ احمد كه در مسئله‌ى اول دچار سهو شده بود آسيمه گشته بىتأمل گفت بلى ! ميرزا ابوالفضل گفت نه چنين است و اين فضيلت مر اهل بهاء را است كه پشت پا به تعصب زده عموم اهل عالم را با خود برابر و برادر مىدانند و خلاص الكلام بدين نحو شيخ احمد و هفت نفر ديگر محكوم شدند ؛ دو نفر به قتل ، سايرين به پانزده سال حبس سيبرى چنان‌كه گفتيم چون چنين حكمى در محكمه مسجلّ شد ، بهائيان مبادرت به امر ديگر كرده به حكومت روسى عرضه داشتند كه نظر به اينكه احكام دينى ما مبنى براساس محبت و رأفت است ، ما از حق شخصى خود راجع به انتقام قاتلين صرف نظر كرده از اولياى امور خواهش بخشش ايشان را مىكنيم ، ولى دولت روس از حق خود نگذشت جز آنكه تخفيفى در قصاص محكومين داد ؛ آن دو را كه بنا بود بكشند پانزده سال حبس و بقيه هفت سال و نيم حبس مقرر داشتند و عجب آنكه محكومين خود راضى نبودند كه رهين احسانى با آن مقدمات گردند و چون حكم محكمه و هم تقليل عذاب را مسموع داشتند گفتند ما را بكشيد كه ما از اين قبيل نيكويىها بىنيازيم ! هرچند من از شنيدن اين حكايت بر حسن تدبير ميرزا ابوالفضل آفرين گفتم ، ولى رقتى هم به حال اين بيچارگان و كيفيت محكوميتشان حاصل كردم . رفته‌رفته در عشق‌آباد داخل در كارهاى امرى شدم « 1 » و واقف بر بعضى مسائل گشتم كه مكرر به احباب مىگفتم هنوز آزادى براى اين جمعيت زود است و باز اظهار
هامش
( 1 ) . كارهاى امرى : مقصود كارهاى مربوط به امور بهاييت