باز با هم حركت كنيم و يا اقلًا وداعى كرده باشد ، اما اين بنده حاضر به هيچيك نشدم و درست در نظر نمانده كه آيا از منزل بيرون رفتم و يا در خانه را از درون بستم ؛ در هر صورت اتفاق ملاقات نيفتاد و با پيغامى خداحافظى خود را ابلاغ كرد .
چون آقا ميرزا مهدى از عشقآباد دور شد ، بنده را حال دگرگون گشت و در آن گوشهى تنهايى كه ميدان وسيعى براى فكر بود ، به انديشه فرورفتم و پيوسته با خود مىگفتم خوب كارى نكردم ، بدون جهت دلى را آزردم ، اى كاش كه آنشب نيز بر گفتههاى او صبر مىكردم و قوت نفسى نشان داده عمل دوستان خدا را اسوهى حسنهى خويش قرار مىدادم .
شنيدم كه وقتى سحرگاه عيد * ز گرمابه آمد برون بايزيد
يكى طشت خاكسترش بىخبر * فرو ريختش از سرايى بهسر
همىگفت ژوليده دستار و موى * كف دست شكرانه مالان بهروى
كه اى نفس من در خور آتشم * ز خاكسترى روى در هم كشم ؟
كجا توانم گفت كه مرا مهلكات نفس كمتر از او بود و منجيات اخلاق بيشتر از وى ؟ اين از غرور فطرت آدمى است كه جز خود همه كس را مقصر داند و همه وقت تمام حق را به طرف خود دهد ؛ چه خوب مىفرمايد شيخ اجل رحم الله عليه :
نبيند مدعى جز خويشتن را * كه دارد پردهى پندار در پيش
گرت چشم خدا بينى ببخشند * نبينى هيچكس عاجزتر از خويش
خلاصه آقاميرزا مهدى از خراسان بهاصفهان رفت و در آنجا مسموماً درگذشت ؛ خداش بيامرزاد و غريق رحمتش كناد !
بعد از رفتن ميرزا مهدى ، مرحوم شيخ محمدعلى براى اينكه سرگرمى داشته باشم ، اوراق و رسائل ميرزا ابوالفضل گلپايگانى را كه عبدالبهاء به او سپرده بهدست من داد تا هم مطالعه كرده باشم و هم از بعضى از آنها نسخهاى بردارم . كتابى كه آنروز مهم و قابل مىنمود تاريخى راجع بهامر بهائى بود .
* * *