حضور جمعى نزاع شد و شيخ از شدت تغير چهارپايه را بلند كرد كه بر فرق سيد بزند حاضرين دستش را گرفته نگذاشتند . و باز فيما بين مرحوم سيد جلال پسر سينا با ميرزا منير نبيلزاده در اثناء راه در سر مسئلهى حريت نسوان جنگى درگرفت و مقدارى مشت و سيلى رد و بدل شد و از همه مهمتر قضيهى شيخ احمد اسكويى معلم است كه پسرحاجى عبدالرسول يزدى ، رئيس محفل روحانى ، را تأديباً در مدرسه تنبيه كرد و چون پسر از اين سياست پدر را آگاهى داد ، حاجى مذكور به مدرسه تاخت و بيرون از اندازه شيخ را مورد ضرب ساخت و چون شيخ احمد ترك زبان بود ، بهائيان آذربايجانى در مقام انتقام برآمده به همت ريشسفيدان امت ، فتنهى برخاسته با تقديم معذرت حاجى از شيخ و انفصالش از عضويت محفل ، خوابيد . » الغرض بگذاريم و بگذريم و به تعقيب سخن خود پردازيم .
هنوز اين بنده به مشرقالاذكار نرسيده بودم كه حالت پريشان و پشيمانى غريبى به من دست داد رو به طرف ميرزا مهدى رفتم و دست و رويش را بوسه زدم و فراوان معذرت خواستم و براى رفع دلتنگى و ملالتش هر زبان و بيانى بود آوردم ، خدا و رسول را شفيع قرار دادم و چندين نكتهى بديع به كار زدم ، ولى به هيچوجه كارگر نيفتاد و عجز و نياز من بر كبر و ناز او افزود . بالجمله تظلم پيش رؤساى قوم برد ولى چنانكه منتظر بود ما محكوم نشديم ، تا آنكه بالمآل خودمان آشتى كرده و قرار شد كه ديگر از گذشته شكايت نكنيم و ماجرا را براى كسى حكايت ننماييم .
* * * با اين همه نتوانستم خود را راضى كنم كه ديگر با آقاميرزا مهدى مصاحب و رفيق باشم و از اين پيشآمد چنان افسرده بودم كه از روبهرو شدن با او مىگريختم و بالنتيجه در همان عشقآباد از يكديگر جدا شديم و بنده در جهت شرقى مشرقالاذكار ، خانهاى كه جنب در ديگر آن محوطه و دور از آمد و شد مردمان بود براى خود جايگاه ساختم و حتىالامكان مواظب بودم كه با ميرزا مهدى روبهرو نشوم ، اما او چند روزى بعد از اين واقعه ، مصمم سفر به خراسان شد و قبل از حركت به سراغ بنده آمد كه يا
خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 113
مساهمون: فضل الله مهتدى
ص١١٣