صبح توانم برداشت . » خلاصه راضى شدند و لوح را دادند و به همين مناسبت صحبت از خط و خطاطى به ميان آمد ، يكى از حاضرين رو به بنده كرده گفت : « جناب آقا محمدحسين عباساف خط بسيار خوشى دارد . » شيخ محمدعلى از آنجابى كه سابقهى دوستى با خاندان ما را داشت ، پيوسته رعايت جانب مرا مىنمود و بهطور شايسته اظهار محبت مىفرمود ، گفت : « از كمالات صبحى يكى آن است كه خط شكسته را خوب مىنويسد . » آقا ميرزا مهدى را اين ستايش خوش نيامد ، بعد از تفرق جمعيت كه با هم به مشرقالاذكار مىرفتيم دفعتاً برآشفت و گفت : « تو چه قدر احمق و نادانى . » گفتم : « از چه سبب ؟ » گفت : « هيچ نادانى خود را نمىستايد . » گفتم : « كجا من خود را ستودم ؟ » گفت در حجرهى عباساف نگفتى كه خط من خوب است ؟ » و به تعقيب سخن خود باز بناى ناسزا و دشنام را گذاشت كه دفعتاً حال من تغيير كرد و زمام اختيار از كفم برون شد از جاى جستم و سيلى محكم بر رويش زدم كه : « به گور پدر هرچه مبلغ است ! كه گفت تو را بر من فضل و فضيلتى است ؟ بىسواد تو هنوز موفق به تزكيهى نفس و صفاى باطن خود نشده اين مردم بيچاره را بهچه چيز دعوت مىكنى ؟ » از اين قبيل سخنان مىگفتم و بر سر و مغز او مىكوفتم تا آنكه در يكى از خانهها كه از قضا تعلق بهيكى از اهل بهاء داشت باز شد و يكى دو نفر بهگمان اينكه قضيهى موحشى رخ داده سراسيمه بيرون دويدند ، بعد ديدند خبرى نيست مختصر نزاعى است بين مبلغين ، پس با ملايمت مخصوص ما را از يكديگر جدا كرده ، گفتند : « اين حركات لطفى ندارد به منزل خود برويد و راحت كنيد . » بنده در آن حيص و بيص از بىاعتنايى آقايان به جدال مبلغين و اينكه چندان اهميتى به اين واقعه ندادند تعجب كردم و بعدها درصدد تحقيق برآمدم ديدم بهواسطهى كثرت وقوع اين حوادث در آنجا وقع « 1 » آن از بين رفته ، حتى گفتند : « عموم مبلغين در اينجا يك جنگ تناتنى و بهقول فرنگىها « دوئلى » كردهاند ؛ مثلًا ميان شيخ محمد و آقا سيد مهدى گلپايگانى در
هامش
( 1 ) . وقع : قدر و منزلت