تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات زندگى صبحى و تاريخ بابيگرى و بهائيگرى ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
حسد غريبى داشت به طورىكه اگر گاهى من براى احباب بيانى مىكردم و يا لوحى مىخواندم و دوستان اظهار سرور نموده مىگفتند مفيد سخنى گفتى و ما مستفيظ شديم ، تا يك‌روز متأثر و متغير بود و چون بنده زبان تركى را آموختم و او نتوانست ، بيشتر بر كدورتش افزود و پيوسته براى جوش حسد خود بهانه احداث مىنمود . خلاصه بنده چنان از اين موافقت به ستوه آمده بودم كه چند دفعه خواستم ترك دين و دنيا را كرده به تهران برگردم و اسمى از تبليغ و مبلّغ نياورم ، باز با خود مىگفتم : « مرد ثابت قدم آن است كه از جا نرود . » شايد اين جلوات و نمايشات به عمد و براى آزمايش ماست . عشق از اول سركش و خونى بود تا گريزد آنكه بيرونى بود و همچنان در طول اين مسافرت عريض ، ايامِ بامرارتى داشتيم و هر روز مقدارى كدورت در دل انباشتيم تا از حدود و ثغور تركستان به‌عشق‌آباد برگشتيم . در مدينه‌ى عشق ، عقل مقهور شد و از من ديوانگىاى سرزد كه هنوزم هر وقت به‌خاطر مىآيد متأثر مىشوم و اجمال آن تفصيل اين است : شبى در تجارتخانه‌ى علىاكبر عباس‌اف ، كه يكى از امناى بهائى بود ، با چند نفر از احباب و شيخ محمدعلى قائنى نشسته بوديم و از هر درى سخن در پيوسته ، قضا را پاكتى از تهران رسيد كه در لفّ « 1 » آن سواد « 2 » لوحى بود كه حاجى رمضان قاصد از عكا آورده ؛ لوح را فىالمجلس خواندند بعد شيخ محمدعلى قائنى روى به‌سوى اين بنده و محمدحسين عباس‌اف كرده گفت : « هر كدام از شما كه بهتر مىنويسيد سواد لوح مبارك را با خود ببريد و از روى آن ، چند نسخه برداريد . » اين بنده نظر به كثرت اشتياقى كه به زيارت و امعان در كلمات لوح داشتم ، گفتم : « شايد من بهتر بنويسم ، در هر صورت اگر اجازه بدهيد امشب اين لوح در نزد من باشد كه از روى آن نسخه تا
هامش
( 1 ) . در لفّ چيزى : در جوف آن ، لاى آن ( 2 ) . سواد : نوشته