نكاح هم در شرع هست ! »
مدتى در تاشكند مانديم و جز با ايرانيان و يكنفر روزنامهنويس تاشكندى كه اسمش عبدالرحمن و مجلهاى به اسم « الاصلاح » مىنوشت كسى را لايق نيافتيم كه سخنى از دين و مذهب با او بهميان آوريم و چون از تبليغ در آن حدود مأيوس شديم ، مراجعت به مرو كرده ايامى در قهقهه به سر برديم و يك سفر ديگر به تجن و يولتان و تختهبازار و حدود پنج ده تا نزديك سرحد افغان كه تركمانان ساروق در آنجا ساكناند رفته و مجدد معاودت به مرو كرديم و از آنجا به مراكز ديگر تركمن و قراء انوبز معبن ، گوگتپه و قصبهى بهرزن گردش مفصلى كرده اواسط پاييز به عشقآباد برگشتيم . در اين سفر مخالفت بنده با آقا ميرزا مهدى شروع شد .
جنگ مبلغين
از پيش معروض داشتم كه اين بنده را عقيده چنان بود مبلّغ فرشتهاى است به صورت انسان ، و از اين جهت از همان روز اول با آنكه علىالظاهر چيزى از ميرزامهدى مرحوم كم نداشتم جز تقدّم در تبليغ ، با او به سمت ارادت حركت مىكردم و در جميع شئون بر خود مقدمش مىداشتم ، ولى طولى نكشيد كه اين صفا به كدورت و دوستى به خصومت مبدل گرديد ؛ چه اولًا ! بنده گمان مىكردم كه آن مرحوم را فضايل و كمالاتى است كه ميتوان از آن استفاده كرد ، بعد فهميدم كه حتى از نوشتن و خواندن فارسى عاجز است ، منتها تنها هنرش اين است كه در اثر تمرين القاء به حافظه ، متون دلائلى كه از پيش به شرح آن پرداختم با بعضى حواشى فرا گرفته و مقدار زيادى از الواح و خطابات بهاء و عبدالبهاء و ديگران را آموخته و در مواقع لزوم به مناسبت آنها را به طورى كه شنونده گمان مىكند از خود اوست مىخواند . اين بنده را كه در آن ايام تعصبى به كمال داشتم بسى دشوار نمىنمود كه شخصى آيات حق را كلمات ارتجالى خود بنمايد و از اين راه مردم را به دانش خويش بفريبد . ثانياً رشك و