جز با جناب سيفالعلما كه از اجلهى طايفهى شيخيه و فرزند مرحوم شيخ على قاضى است .
چون مسافرت ما در اطراف آذربايجان بهطول انجاميده بود ، لذا از بناب عازم تبريز شديم و مقدارى از همين راه رفته را برگشتيم . جايى را كه نديده بوديم و اين سفر ديديم ايلخچى و سردرود بود . ايلخچى در چهار فرسخى تبريز است و سكنهى آن از غلاة ( على اللهى ) و بهقول خود ، اهل حقيقتاند كه در آذربايجان بهگوران معروفاند . در اين ده بهجاى ملا و مسجد ، مرشد و تكيه است . چون چند نفر بهائى در آنجا بود براى آنان دو روزى مانده روانهى تبريز شديم . پس از طى دو فرسخ به سردرود رسيديم . از سردرود عمارات مرتفع تبريز خصوصاً ارك عليشاه نمايان است ، قدرى نزديكتر سوادشهر بهطور خوبى ديده شد . تسلسل خواطر مرا بهياد قصه وامدار و محتسب كه مولوى در مثنوى حكايت مىكند انداخت .
ساربانان بار بگشا زاشتران * شهر تبريز است و كوى دلبران
فردوس است اين تبريز را * رفعت قدس است اين پاليز را
هر زمانى فوج روحانگيز جان * از فراز عرش بر تبريزيان
رو بهدارالملك تبريز سنى * بر اميد روشنى بر روشنى
از قبرستان گچل كه اول شهر است گذشته وارد محلهى ارمنستان و از آنجا بهمحلهى نوبر بهمنزل حاجى علىمحمد احمداف وارد شديم ؛ قضا را در آنجا اجتماع « محفل روحانى » بود از ملاقات ما اظهار سرور كردند و قرار توقف رسمى ما را در منزل ميرزا حيدرعلى اسكويى دادند و اين ميرزا حيدرعلى از معاريف بهائيان آذربايجان و مردى در بعضى شئون لاقيد و لاابالىاست ، مختصر سوادى دارد و خط نسخ را بد نمىنگارد ، در تبليغ مولع و حريص و داراى سليقهى مخصوصى است و اگرچه از اهل حرفه و تجارت است ، ولى از اين فن جز ضرر حظ و نصيبى ندارد و گاهى بهزراعت و صناعت مىپردازد . و در تبريز 9 ماه اقامت كرديم ، جمعى تبليغ شدند و معدودى تصديق كردند . تبريز شمارهى بهائيان بيشتر از صد و پنجاه نبود و