آنگاه در معنى واژهء « قدر » توسعهاى در طول تاريخ اين لغت پديد آمد ، و حتى در معانى و مفاهيم غير محسوس ، مورد استفاده و استعمال قرار گرفت ، مثلا مىگويند : « قدر فلان عند النّاس و فى المجتمع » يعنى عظمت فلانى از ديدگاه مردم و وزن او در جامعه و ارزش اجتماعى او .
و چون تقدير و اندازه گيرى و مشخص كردن هر چيزى به وسيلهء حدود و مشخصاتش غالبا از توصيف آن شيء با اوصافى - كه مبين حال آن است و قهرا شناخت آن شيء را به ارمغان مىآورد - جدا نيست ، كلمهء قدر و تقدير ، بر توصيف و شناخت حال شيء - از باب استعاره - اطلاق شده است . و لذا مىگويند : « قدر الشّيء و قدّره » ، يعنى آن چيز را توصيف كرده است ، و يا آن را تعريف كرده و شناسانده است . لغت « قدر » به ما اجازهء چنين استعمالى را مىدهد .
اما چون حس و وهم و عقل هيچكدام نمىتوانند بر ذات حضرت بارى تعالى احاطه و آگاهى تام و كامل به دست آورند ، و فقط از طريق اوصاف او مىتوان نوعى شناخت در بارهء او به هم رساند ، و از عظمت او به اندازهاى كه آيات و افعالش ، ما را بدان عظمت رهنمون مىباشد مىتوان كلمهء « قدر » را - با هر يك از معانى سه گانهء ياد شده - در مورد خداوند متعال به كار برد . و در بارهء « وَما قَدَرُوا اللَّه حَقَّ قَدْرِه . . . » مىتوان گفت :
الف - خداى را بدانگونه كه لايق ساحت او از لحاظ عظمت مىباشد بزرگ نشمردهاند .
ب - او را بدانسان كه در خور وصفش مىباشد توصيف ننمودهاند .
ج - وى را آنطور كه سزاى معرفتش مىباشد نشناخته و نشناساندهاند .
پس آيهء مورد بحث خود به خود داراى تحمل براى پذيرفتن هر يك از اين معانى سه گانه و يا مجموع آنها مىباشد ، لكن مناسبترين معنى - با توجه به آيات قبلى آن - كه هدايت الهى را در مورد انبيائش وصف مىكند ، هدايتى كه دادن كتاب و حكم و نبوت به آنها را در پى دارد ، و آياتى كه گوياى عنايت كاملهء الهى نسبت به حفظ و صيانت كلمهء حق و نعمت هدايت در ميان مردم در هر زمانى پس از زمانى دگر ، و در هر نسلى به دنبال نسلى دگر مىباشد ، عبارت از همان معنى اول است كه خداى را متناسب با عظمت بيكرانش بزرگ نشمردند و او را ارج ننهادند ، چرا كه از رهگذر انكار انزال وحى ، قدر و ارزش و عظمت خداى متعال را پائين آورده و او را از مقام و منزلت ربوبيت به يكسو نهادند ، مقام ربوبيتى كه به شئون بندگان و هدايت آنها به هدفشان - كه عبارت از
اسباب النزول ( فارسي ) — صفحة 223
مساهمون: السيد محمد باقر حجتي
ص٢٢٣