گشود ، و اين بذر را در اذهان مردم افكند .
عايشه مىگفت :
« و هلك من هلك فىّ ، و كان الَّذى تولَّى كبره منهم : عبد اللَّه بن ابىّ بن سلول » :
سر انجام آنكه بايد نابود و دچار سقوط شود با وارد ساختن تهمت بر من دچار سقوط و نابودى شدند ، و آنكه سهم عمدهاى از اين تهمت را به عهده گرفت عبد اللَّه بن ابى بن سلول بود .
بارى عايشه افزود : آنگاه كه به مدينه رسيديم مدت يك ماه بيمار شدم ، و مردم در رابطه با سخن و تهمت اصحاب افك با هم صحبت مىكردند و به گفتگو مىنشستند ، لكن من از افك و سخن مردم بىخبر بودم ، و رنج بيمارى من آنگاه رو به فزونى نهاد كه مىديدم آن لطفى كه رسول خدا ( صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم ) همواره در بارهام معمول مىداشت حتى در حال بيماريم ديده نمىشود ، و چون علَّت اين كم لطفى را نمىدانستم خاطرهء بد و سوء ظنى در من پديد نمىآمد .
سابقه نداشت كه آن حضرت هنگام بيمارى من صرفا بر من وارد شود آنگاه سلام كند و بگويد : كيف تيكم ؟ : « چطورى » و آنگاه برگردد . اين كم لطفى مرا رنج مىداد ، و خاطرم را آزرده مىساخت ، و بر رنج من مىافزود و علَّت آن را هم نمىدانستم و چيزى هم در دلم خطور نمىكرد .
وقتى از اين بيمارى بهبود يافتم شبى از خانه بيرون آمدم و « ام مسطح بنت ابى رهم بن مطلب بن عبد مناف » نيز همراه من بيرون آمد و در سوى « مناصع » يعنى بيابانى كه مردم در آنجا رفع حاجت مىكردند و به شستشوى دست و صورت مىپرداختند به راه افتاديم ، چون رسم عربها - قبل آنكه محل رفع حاجت را در كنار خانه فراهم آورند - بر اين بود كه براى مصونيت از آلودگى و تعفن موضعى را در كنار خانه براى اين كار تهيه نمىديدند .
پس از رفع حاجت به سوى خانه روان شديم و هر دو به طرف خانهء من به راه افتاديم ، و در آن حال جامه هاى خود را بالا گرفتيم . پاى ام مسطح در چادر افتاد و به روى زمين سقوط كرد ، و پسر خود را مورد نفرين قرار داد و گفت : « تَعسَ مسْطَحَ » يعنى مسطح به روى در افتد و خوار و نابود گردد . عايشه گفت : من به او گفتم : آيا مردى را به ناسزا و نفرين مىگيرى كه در غزوهء بدر شركت جسته بود ؟ چه بد سخنى را در بارهء فرزندت روا مىدارى ؟ ام مسطح گفت : خبر ندارى ، مگر نشنيدهاى كه وى در بارهء تو و اصحاب افك چه مىگفت ؟ گفتم : چه گفته بود ، مرا در جريان بگذار و گزارش آن را براى من بازگو كن .
اسباب النزول ( فارسي ) — صفحة 124
مساهمون: السيد محمد باقر حجتي
ص١٢٤