بازگشتم ديدم گردنبندى كه از « جزع ظفار » در گردن داشتم پاره شده و آن را گم كردهام .
در جستجوى آن برآمدم و اين جستجو به طول انجاميد . وقتى گردنبند را پيدا كردم به سوى محلى كه سپاهيان اسلام در آنجا اقامت كرده بودند مراجعت نمودم ديدم آنها از آنجا حركت كرده و رفتهاند ، و هودج را از لحاظ سبكى و سنگينى بازديد نكرده بودند و به راه افتادند . و چون من داراى جثهاى كوچك و سبك بودم ، بودن و يا نبودن من در آن هودج محسوس نبود و هودج را بدون اينكه بازديد كنند كه من در آن جاى دارم و يا در آن نيستم بر روى شترم نهادند و تصور كردند كه من در آن قرار گرفتهام ، و لذا حركت كرده و رفتند .
با توجه به اينكه من دختركى خردسال و داراى جثهاى كوچك بودم طبق رسم زنان آن روز كه سبك وزن بودند و گوشت آلود نبودند و به اندازهء سدّ رمق غذا تناول مىكردند من نيز بدينسان سبك وزن بودم و كسانى كه هودجم را روى شتر نهادند سبكى هودج را احساس نكردند . شتر را حركت دادند ، اما آنگاه كه من گردنبند خود را پيدا كردم سپاهيان اسلام از آن منزل قبلا كوچيدند . وقتى به آنجا رسيدم ديدم نه كسى است كه بانگ برآورد و نه كسى كه به فرياد كسى برسد . تنها و غمگين در جاى خويش نشستم و تصور مىكردم كه آنان در صدد پيدا كردن من برمىآيند و به سوى من باز مىگردند ، در انتظار چنين وضعى بودم كه پلكهاى چشمانم سنگينى كرد و به خواب رفتم .
صفوان بن معطل سلمى مرادى ذكرانى ، كه از سپاهيان اسلام بازمانده بود و تمام شب را براى پيوستن به آنها راه درمىنورديد در بامداد آن شب به محلى كه در آنجا به خواب رفته بودم رسيد . از دور سياهى يك انسانى را ديد كه در حال تنهائى خوابيده است ، نزديك من آمد و چون قبل از نزول حكم حجاب مرا ديده بود شناخت . به محض ديدن من زبان به استرجاع گشود و گفت « إِنا لِلَّه . . . » با استرجاع او از خواب بيدار شدم ، و چهرهام را با آستين پيراهنم پوشاندم . سوگند به خداوند او با من حتى يك كلمه سخن نگفت و من نيز جز كلمهء استرجاع سخنى از وى نشنيدم . آنگاه مركب خود را خواباند و پاى خود را بر دست مركب نهاد تا من بر آن سوار شدم . صفوان مهار را به دست گرفت و آن را مىراند تا به جمع سپاه اسلام رسيديم كه در « نحر الظهيره » منزل كرده بودند . قبلا از كنار جمعى از منافقان گذشتيم كه دور تر از سپاه اسلام فرود آمده بودند ، و اصولا رسم و شيوهء منافقان چنان بود كه همواره گوشهاى را انتخاب كرده و خلوت اختيار مىكردند و در جمع مردم و مسلمين نمىنشستند .
عبد اللَّه بن ابى ، رئيس منافقان كه ما را ديد ، گفت : اين زن كيست ؟ گفتند :
عايشه . در همان زمان بر دل خبيث و آلودهء او نيت آلودهاى گذشت ، و زبان به افك و تهمت
اسباب النزول ( فارسي ) — صفحة 123
مساهمون: السيد محمد باقر حجتي
ص١٢٣