تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
خراجها مقرر داشته بودند ، سلطان ابو العباس در مستقر خويش زمام امور در دست گرفته و چشم به اعمال و كردارشان دوخته بود و عزم جزم داشت كه بيايد و آن سرزمين به نيروى خويش بگشايد . رؤسا سخت بترسيدند و براى دفاع دست اتحاد به هم دادند و اموالى به ميان عربها و ديگر مخالفان سلطان چون كعوب ، پراكندند و به يارى آنان اميد بستند . از جمله فرزندان ابو الليل بدان سبب كه ميان آنان و سلطان ابو العباس منافرت بود ، با ايشان يار شدند . سلطان ابو العباس در حركت آمد و ضواحى افريقيه و مواطن قبايلى را كه خراجگزار آنان بودند از آنان بستد و اين امر سبب ناتوانى و سستى عزمشان گرديد . سلطان ابو العباس احمد ( دوم ) بار دوم به بلاد جريد لشكر آورد . رؤسا به دفاع پرداختند سلطان با سپاهيان و ياران ديگر خود از عرب ، از فرزندان مهلهل بر قفصه فرود آمد و يك روز يا كمتر از يك روز پيكار كرد . روز دوم فرمان داد درختانشان را ببرند گويى رگ جانشان را مىبريدند . و چون چنان ديدند از فرمانرواى خويش برائت جستند و او بناچار به نزد سلطان آمد و تسليم حكم او شد . سلطان او و فرزندش را در بند كشيد و شهر را بگشود . اين واقعه در ماه ذو القعدهء سال 780 اتفاق افتاد و بر ديار اين عابد نيز مستولى شد . در آنجا به سبب به دراز كشيدن امارت و اندوختن اموال ثروتى بيكران فراهم آمده بود كه كثرت آن به بيان نگنجد . سلطان ابو العباس احمد ( دوم ) قفصه را به پسر خود ابو بكر داد و از آنجا رهسپار ، توزر گرديد . خبر به ابن يملول رسيد زن و فرزند از آنجا برگرفت و از توزر به ميان احياء مرداس رفت و در ميان ايشان اموالى پراكند . آنان با او به زاب راندند . ابن يملول به بسكره وارد شد آنجا جايگاه شوربختى و پايان فرارش بود . بر احمد بن يوسف بن مزنى فرود آمد . و در آنجا ببود تا در همان سال يا قريب به آن در گذشت . مردم توزر پس از فرار ابن يملول بيعت خود نزد سلطان فرستادند . رسولان در راه سلطان را ديدار كردند . سلطان به شهر درآمد و در قصرهاى ابن يملول داخل شد و ذخاير اموال او را تصرف كرد . مردم نيز از ابن يملول تبرا جستند و هر كس هر وديعه‌اى كه از او در نزد خود داشت به سلطان تقديم نمود . سلطان امارت توزر را به فرزند خود ابو عبد اللّه محمد المنتصر داد و خلف بن خلف را از نفطه فراخواند خلف بن خلف پيش از اين با اصحابش كه نقض عهد كرده بودند مخالفت ورزيده بود . چون بيامد سلطان او را بپذيرفت و حجابت فرزند خود المنتصر را به او داد و او را در توزر فرود آورد و گفت تا يكى را در نفطه به جاى خويش نهد و منشور امارت نفطه به نام او كرد و به حضرت باز گرديد . خلف بن خلف به كار خود روى آورد و ديد كه در ورطهء هلاكت افتاده است . و از توزر با ابن يملول رابطه برقرار كرد و ياران سلطان به نامه‌اى از او دست يافتند كه به يعقوب بن على شيخ قبيلهء رياح نوشته بود و او را به يارى ابن يملول دعوت كرده بود از اين نامه دريافتند كه خلف بن خلف سر خلاف دارد ، اين بود كه گرفتند و در بندش كشيدند و از سوى خود ديگرى را به امارت نفطه برگزيدند و ماجرا به سلطان نوشتند . خلف بن خلف در بند