هديه مىداد تا مگر تقربى يابد و مورد نواخت ايشان قرار گيرد . تا آنگاه كه در « ديوان بحر » كارى به او واگذار كردند كه در بنادر حاضر شود و از تجار دار الحرب عشريه ستاند . و چون از عهدهء اين عمل به خوبى بر آمد كارهاى ديگرى به او محول گرديد چون پرداخت راتبهها يا گرفتن باجها و خراجها . چندى در اين كارها ببود تا توانگر شد و مالى گران اندوخت . و تا زبان ساعيان كوتاه كند از بذل و بخشش اموال خود و فرستادن هدايا و تحف از طرايفى كه از روم مىآمد ، به نزد بزرگان و صاحبان نفوذ دريغ نمىنمود . تا آنجا كه سرمست از بادهء ثروت خويش شد و جريان مال اندوزى او به سمع حاجب رسيد . توقيع صادر شد كه او را فرو گيرند و اموالش را كه در عهد سلطان ابو يحيى اللحيانى گرد آورده است از او بستانند . بار ديگر او را مصادره كردند و دويست هزار دينار از او گرفتند و براى آن شكنجهاش كردند - آن سان كه حتى جامهها و كتابهاى خود نيز بفروخت و جان خويش برهانيد و نيمه جان به شهر خود باز گرديد . در خلال اين احوال دربار تونس سر گرم حوادث ثغور غربى و امراى آن بود . از اين رو از نفوذ قدرت دولت در اين سو اندكى كاسته شده بود . بخصوص در بلاد جريد رعايا به حال خود رها شده بودند . پس شورا كه پيش از اين نيز زمام حكومت را در دست داشت بار ديگر روى كار آمد . چون احمد به شورا برگزيده شد ، چيزى كه او را به اوج ترقيش مىرسانيد ، نور اميدى در دلش تابيد و در كوشش خويش نشانههاى پيروزى ديد . زمام اختيار مشايخ توزر را به دست گرفت . احمد در سالهاى 718 بمرد و پس از او پسرش يحيى به جاى پدر قرار گرفت .
يحيى بن احمد مردى جاه طلب و برترى جوى بود . پنج سال پس از استقرار به فرمانروايىاش بمرد و در استبداد و گرفتن حل و عقد همهء امور به دست خويش بر همان شيوهء پدر بود . برادرش به جاى او نشست و او در خودكامگى سر آمد همگان بود . چون بر كرسى رياست قرار گرفت نشان شوراى مشايخ به كلى بر افكند و در كارهاى خويش بر امراى به دو و فرزندان ابى الليل استظهار داشت ، زيرا ميان ايشان و فرزندان ابى الليل بدان سبب كه پدرش احمد خواهر يا عمهء خود را به آنان داده بود خويشاوندى بود . پس آوازهاى بلند يافت و قدرتش عظيم گرديد و روزگارش دراز شد . ملوك اطراف او را مخاطب خويش ساختند . سردار سپاه محمد بن الحكيم در سالهاى 740 لشكر بر سرش آورد و او با قبول فرمانبردارى و پرداخت مال از خطر او بجست و فرزند خود يحيى را به گروگان نزد او نهاد . محمد بن الحكيم پسر را نزد پدر باز گردانيد و فرمانبردارى او بدون گروگان بپذيرفت . در سال 744 جهان را بدرود گفت .
پس از او پسرش عبد اللّه به جايش نشست . عمش ابو زيد بن احمد برجست و او را بر سر گور پدرش همان بامداد به خاك سپارى بكشت . ولى عامه بشوريدند و در حال انتقام خون او بستدند هر دو در يك جاى كشته شدند . پس از او برادر يحيى يملول بن احمد به حكومت رسيد . مدت فرمانرواييش چهار ماه بود و اين مدت بدترين مدت و بدترين دورانهاى حكومت بود . در ستمكارى و خونريزى و دست اندازى به مال و جان و عرض و ناموس مردم به پايهى
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 479
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٧٩