خود در بلاد زاب رفت . چون سلطان بلاد يعقوب بن على را در زاب و تل خراب كرد ، بدين گونه كه درختانش را ببريد و آبهايش را بينباشت و بناهايش را ويران نمود و آثار آن بركند يعقوب بن على ميان احياء خويش در ريگستان داخل شد و سلطان از تعقيب آن درماند و باز گرديد و در بيرون شهر بسكره فرود آمد و سه روز درنگ كرد تا لشكرش بياسايد و خستگى راه و گرد و خاك صحرا را از خود بيفشاند . يوسف بن منصور در اطعام سپاه سلطان در ايام اقامتشان و تقديم علوفه و گندم و گوشت و نان خورش آن قدر كه زندگيشان را خوش ساخت ، كارى شگرف كرد و ديگر نيازهاى آنان بر آورد . آن سان كه زمانى دراز از آن سخن مىگفتند .
پس باج و خراج يك سالهء زاب را ، چند قنطار زر به بيت المال رسانيد و وكيلان موثق آن را تحويل گرفتند . سلطان اين خدمتها را پاداشى نيكو داد و او و زن و فرزندش را از جامههاى خود و اهل حرم و ساكنان قصر پوشانيد و به مقر خويش باز گرديد .
سپس يوسف بن منصور فرزند خود احمد را نزد سلطان به فاس فرستاد و اين به هنگام بازگشت وزير او سليمان بن داود در سال 759 از افريقيه بود . يوسف بن منصور هديهاى بزرگ از اسبان راهوار و بردگان نيكو همراه پسر كرد . احمد بن يوسف روزى چند در عزت و نعمت در مجلس رفيع سلطان بماند تا در پايان سال 759 سلطان ديده از جهان فرو بست . آنكه بعد از او به فرمانروايى نشست او را صلات و جوايز كرامند داد و به قلمرو خويش باز گردانيد و در باب او به امراى نواحى و ثغور كه بر سر راهش بودند سفارش كرد . ولى ديرى نكشيد كه آتش فتنه افروخته شد و عصيانگران بعد از هلاكت سلطان در همه جا سر برداشتند و او با آنكه از نجات از دست ابو حمو سلطان بنى عبد الواد به هنگام استيلايش بر تلمسان مأيوس شده بود نزد پدر باز گرديد . در اين سفر براى رهايى از مهلكه به صغير بن عامر شيخ بنى عامر بن زغبه پناه برده بود و او به سبب دوستى با پدرش فرمانرواى زاب ، او را پناه داده بود . صغير چند تن از قوم خود را با او همراه كرد تا به مقصدش رسانيدند و اين از امور عجيب در رهايى او بود .
موحدين ، ثغور خود بجايه و قسنطينه را از دست بنى مرين باز پس گرفتند و سپاهيان آنان را كه از افراد قبايلشان بودند - چنان كه گفتيم - بر كندند .
يوسف بن منصور در روز عاشوراى سال 767 بمرد و پسرش احمد به جاى او به فرمانروايى نشست و بر همان شيوه و طريقهء پدر بود . جز در پارهاى صفات . و ربك يخلق ما يشاء و يختار .
احمد بن يوسف را چند پسر است بزرگترين ايشان ابو يحيى است از دختر محمد بن يملول و خواهر يحيى كه يحيى امروز صاحب مكانت است . چون بر مردم جريد آن حادثه فرود آمد ، و يحيى بن يملول كه از وطن آواره شده بود بر او وارد شد از سلطان بيمناك شد .
و در صدد بر آمد كه خود را به فرمان ديگرى جز فرمان او در آورد . از اين رو اموالى در ميان عربها تقسيم كرد و كوشيد چنگ در ريسمان صاحب تلمسان زند تا خود را برهاند ولى او را
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 477
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٧٧