عادت از سوى سلطان منشور امارت و خلعت آمد . يوسف بن منصور نيز خطبه به نام سلطان مىكرد .
سلطان ، محمد بن سيد الناس را براى امر حجابت خويش از ثغر بخواند و امور ملك خويش به او سپرد . بار ديگر آتش كينه ميان يوسف بن منصور عامل زاب و حاجب شعلهور گرديد اگر حوادثى رخ ننموده بود و حاجب در سال 732 مغضوب سلطان واقع نشده بود و به دست او كشته نشده بود - چنان كه گفتيم - يوسف بن منصور را از پاى در آورد .
پس از حاجب ، محمد بن سيد الناس ، سلطان ، محمد بن الحكيم را به فرماندهى برگزيد و زمام كار سپاه به دست او داد و در ديگر قرا و ضواحى دست او گشاده داشت و او را در دولت خود پايگاهى استوار داد . ميان محمد بن الحكيم با يوسف بن منصور آتش عداوت شعلهور شد و سه بار بر سر او لشكر برد . هر بار يوسف بن منصور با پرداخت مبلغى كرامند سپاه او را باز پس مىفرستاد . سپس ميان او و على بن احمد بزرگ دواوده فتنه و جنگ افتاد . سبب آن بود كه ميان آن دو رقابتى بر سر اموالى كه از باج و خراج حاصل مىشد پديد آمده بود . اين امر سبب شد كه آمادهء پيكار شود و عربها را به نبرد با او فرا خواند . بهانهاش اين بود كه براى احياء سنت قيام كرده است اهالى ريغ گرد آمدند تا با او در نبرد يار شوند . پسرش يعقوب از او جدا شد و به بسكره رفت . ابن مزنى خواهر خود ، دختر منصور بن فضل را به او داد پس نيكو به دفاع پرداخت . پس از چندى على بن احمد از نبرد بسكره دست برداشت و با يوسف بن منصور راه وفاق پيمود . اين دوستى در سالهاى چهل از قرن هشتم بود . آنگاه سردار سپاه محمد بن الحكيم از افريقيه در حركت آمد . نخست بر بلاد جريد گذشت و آنان اطاعت خود اعلام داشتند و باج و خراج بر عهده گرفتند . محمد بن الحكيم فرزند ابن يملول را به گروگان گرفت و از آنجا رهسپار زاب شد . علاوه بر سپاهيانش جماعاتى از عربهاى بنى سليم نيز با او بودند . او با اين سپاه به زاب آمد و در اوماش يكى از قراء آن فرود آمد . عربهاى دواوده و رياح از برابرش گريختند . يوسف بن منصور با هدايايى كه مهيا كرده بود او را از حمله بازداشت و او همچنان در اوماش بود . و از آنجا به بلاد ريغ راند و تقرت دژ آنان را فتح كرد و تاراج نمود و ديگر اعمال آن را زير پى سپرد و به تونس باز گرديد . سلطان در اين سال ، سال 744 سردار سپاه خود محمد بن الحكيم را برافكند و پسر خود ابو حفص عمر ( دوم ) را امارت داد . حاجب ابو محمد تافراكين از آنكه مبادا بر خواص خويش دست تعدى گشايد سخت بترسيد و به ملك مغرب سلطان ابو الحسن پناه برد و او را به تصرف افريقيه تحريض نمود . او نيز در سال 748 - - چنان كه گفتيم - با سپاهى گران در حركت آمد . يوسف بن منصور امير زاب در لشكرگاهش به ديدار او شتافت . سلطان او را با اكرام تمام بپذيرفت و با خود به قسنطينه برد . آنگاه منشور امارت زاب و آن سوى آن را از قراء ريغه و وار كلى به او داد و او را به قلمروش باز گردانيد .
و روى به تونس نهاد و او را فرمان داد اموالى را كه عمال از اقصاى مغرب در آغاز هر سال
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 475
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٧٥