خواص خود در آورده بود و به سبب صفات و سجاياى ممتازش در همهء كارها به او وثوق و اعتماد كامل داشت .
چون سلطان ابو البقاء خالد به تونس نهضت نمود ، حاجب نيز در زمرهء ياران او بود .
تا آنگاه كه حاجب تصميم گرفت به هر طريق شده از مصاحبت سلطان معاف گردد و در اجراى اين تصميم - چنان كه گفتيم - او نيز مدد كرد تا كار به نتيجه رسيد . حاجب به قسنطينه باز گرديد و او را نيز به مقر فرمانرواييش زاب باز گردانيد .
منصور بن فضل پيوسته به بجايه مىآمد تا ديدارى تازه كند و در باب امور قلمرو خويش اقدامى نمايد . در يكى از اين سفرها در راه عربها با او غدر كردند و گرفتندش . كسانى كه به اين كار پرداختند از امراى دواوده على بن احمد بن عمر بن محمد بن مسعود و سليمان بن على بن سباع بن يحيى بن مسعود بودند و اين به هنگامى بود كه رشتهء فرمانروايى را از دست عثمان بن سباع بن شيل بن موسى بن محمد كشيده بودند و رياست دواوده ، قوم خود را به دو بخش كرده بودند . پس مىبايست اين عامل ، منصور بن فضل را از ميان بردارند . از اين رو هنگامى كه از يكى از اعمالش در بلاد سدويكش مىآمد او را فرو گرفتند و در بند كشيدند و آهنگ قتلش كردند . منصور براى رهايى خود پنج قنطار زر داد و آزاد شد آنان آن زر گرفتند و هزينهء امر استحكام رياست خود نمودند . ولى از آن پس تا چندى از سفر خوددارى مىكرد .
بعد از گرفتن گروگان از عرب تا آنگاه كه مولانا سلطان ابو يحيى در سال 717 - در اولين حركت خود به تونس رفت . سلطان ابو البقاء خالد در خلال اين احوال تونس و ديگر بلاد افريقيه را تصرف كرد . ابن غمر در سال 719 بمرد و منصور بن فضل بن مزنى همچنان متمتع از دولت مىزيست و هر چند گاه سپاهى از بجايه به پيكار او مىرفت تا در سال 725 درگذشت . پس از او پسرش عبد الواحد جانشين او شد . سلطان قلمرو پدرش را در زاب به او داد و برخى بلاد صحرايى چون قراء ريغه و وار كلى را نيز به آن بيفزود . سلطان پس از هلاكت يعقوب به غمر امارت ثغر را زير نظر محمد بن ابى الحسين سيد الناس كرده بود و كفالت فرزند خود يحيى را به او داده بود . از اين رو ميان عبد الواحد و صاحب ثغر بر سر منزلت در نزد سلطان خلاف افتاد . زيرا اينان همه پروردگان و خواص حاجب ابن غمر بودند .
محمد بن ابى الحسين بن سيد الناس لشكر بر سر او برد و بر در دژ او فرود آمد . و لشكرها پى در پى مىآمدند تا آنگاه كه عبد الواحد بناچار ، تا از شر او در امان ماند ، او را به دامادى خود برگزيد و دختر خود را به عقد او در آورد و به مصالحه گردن نهاد و باج و خراج بر عهده گرفت و اندكى بياسود تا آنگاه كه برادرش يوسف بن منصور او را بناگاهان بكشت . اين واقعه در سال 720 با مداخلهء برخى خواص ايشان از بنى سماط و بنى ابى كوايه صورت پذيرفت . جريان واقعه چنين بود كه شب هنگام براى مشورت در كارهاى ملك و برخى مهمات به نزد او آمد و او را به خنجر بزد و بكشت . يوسف بن منصور به استقلال امارت زاب را عهدهدار شد . و بر طبق
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 474
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٧٤