تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
آمد در حالى كه كثرت شمار و شرف خاندان از آن بنى رمان بود . بنى مزنى از اعرابى بودند كه در قرن پنجم با بنى هلال بن عامر به افريقيه رسيدند . نسبشان به زعم خودشان در بنى مازن است كه بنى مازن از فزاره است ولى درست آن است كه نسب آنان در لطيف از قبايل اثبج است . يعنى بنى جرى بن علوان بن محمد لقمان بن خليفة بن لطيف . نام پدرشان مزنة بن ديفل بن محيا بن جرى است . من اين را از يكى از نسب شناسان بنى هلال آموخته‌ام . موطنشان نيز بر اين امر شهادت مىدهد . زيرا اهل زاب همه از تيره‌هاى اثبج‌اند كه از كوچ كردن ناتوان بوده‌اند و در قراى زاب بر زناته كه پيش از آنان در آنجا سكونت داشته‌اند ، فرود آمده‌اند . بنى مزنى نخستين بار در يكى از قراء بسكره فرود آمدند موسوم به قريه حياس سپس با اهل بسكره الفت يافتند و در تملك آب و زمين حظى وافر بردند . آنگاه به شهر منتقل شدند و از خانه و سايه تمتع يافتند و با مردم آنجا در رنج و راحت و شادى و غم شركت جستند و بزرگانشان در زمرهء مشايخ اهل شورا قرار گرفتند . سپس بنى رمان از انتظام خود در سلك آنان سر باز زدند و به سبب نعمتى كه خداوند به آنان عطا كرده بود بر آنان حسد بردند و آنان را از خود بيمناك ساختند و ميانشان آتش عداوت و كينه شعله‌ور گرديد . نخستين آن در مجلس سلطان در تونس بود ، در هنگامى كه بنى حفص در افريقيه استقرار يافته بودند و در عهد امير ابو زكريا و پسرش سلطان المستنصر كه بارها زبان به طعن و دشنام يك ديگر گشودند . سپس كار به جنگ كشيد و در كوچه‌هاى شهر يك ديگر را در خون كشيدند . ولى نظر دولت با بنى رمان موافق بود زيرا از قديم در آن شهر زندگى مىكردند . چون امير ابو اسحاق به جنگ برادر خود محمد المستنصر - در آغاز بيعتش - بيرون آمد و به ميان قبايل اعراب دواوده رفت ، موسى بن محمد بن مسعود البلط امير بدويان در آن عصر با او بيعت نمود و در بسكره و بلاد زاب امارت يافت و در آن بلاد صاحب كر و فر و امر و نهى شد . در اين هنگام فضل بن على بن احمد بن الحسن بن على بن مزنى دعوت خود آشكار كرد . و از اهل شهر خواست كه او را اطاعت كنند . آنان نيز بناچار متابعتش كردند . سپس سپاهيان سلطان بر سر ايشان تاختند و آنان را از زاب اخراج كردند . فضل بن على دست به دامن ابو اسحاق زد و با او به اندلس رفت و در آنجا بماند تا المستنصر بمرد و خداوند تخت خلافت را نصيب او ساخت . چون كار بر ابو اسحاق قرار گرفت و در تونس استقرار يافت منشور امارت زاب به فضل بن على داد و برادر او عبد الواحد را به امارت جريد فرستاد . و اين به پاس خدمتهاى آنان بود كه در آن روزهاى سخت سلطان را يارى كرده بودند . فضل بن على به فرمانروايى زاب آمد و به بسكره داخل شد بنى رمان تسليم فرمان او شدند و از آن پس در اين باب لب به سخن نگشودند و او همچنان به امارت خويش ادامه داد . سپس حوادث ابن ابى عماره و نيرنگها و فريبكاريهاى او پيش آمد و سلطان ابو اسحاق