محمد را بر گماشت . او را برادرانى خردتر بود كه با برادر به رقابت برخاستند و بر او حسد بردند .
محمد دنيدن از خويشاوندان احمد بن العابد نيز كه ناظر تقسيم آب شهر بود آنان را به خلاف ترغيب مىكرد . اين محمد دنيدن در شهر مردى نيك راى و عادل بود از اين رو از آن شوربختى كه بر سر قومش آمد در امان ماند و سلطان او را در شهر باقى گذاشت به ترغيب او برادران بر برادر خود شوريدند و او را گرفته در بند نمودند و عصيان آشكار ساختند . سپس اعيان شهر او را واداشتند تا از فرزندان عبد اللّه تريكى دورى جويد زيرا مىترسيدند كه آنان را به اطاعت سلطان باز گرداند . از اين رو آنان را از شهر اخراج نمود و اموالشان بستد و خود به استقلال رياست شهر را تصاحب كرد ، آن سان كه زين پيش از آن قومش بود .
سلطان در خلال اين احوال پى در پى مىخروشيد و تهديد مىكرد و آنان همچنان سر در طغيان خويش داشتند . سپس لشكر گرد آورد و اعراب را دلجويى كرد و عطاياى بسيار داد آنگاه به سوى قفصه در حركت آمد و در نيمهء سال 795 بر در شهر فرود آمد مردم شهر در شهر تحصن كردند و او جنگ را به جد در ايستاد و راه آذوقه بر رويشان بر بست و گلويشان بفشرد .
سپس به بريدن درختان دست يازيد تا در ميان انبوه آنان ميدانى گشاده پديد آورد .
چون محاصره سخت شد و راههاى نجات بسته آمد شيخ ايشان دنيدن به نزد سلطان آمد تا با او در باب شهر و قومش پيمان صلح بندد . سلطان غدر كرد و او را زندانى نمود بدين اميد كه اين عمل وسيلهء تصرف شهر گردد . يكى از بنى عايد به نام عمر بن الحسن كه در ايام سركوبى ايشان از قفصه به مغرب تبعيد شده بود بازگشته در اطراف زاب مىزيست چون دنيدن در قفصه دعوى استقلال كرد بيامد و روزى چند نزد او ماند . ولى پس از چندى دنيدن از او بيمناك شد بگرفتش و به زندان كرد . چون سلطان بر دنيدن غدر كرد مشايخ بر عمر بن الحسن گرد آمدند و او را بر خود امير ساختند و نزد عربها كس فرستادند و از آنان استرحام كردند و مالى فرستادند . آنان نيز بر آنان رحمت آوردند . صولة بن خالد بن حمزه امير فرزندان ابى الليل دفاع از ايشان را بر عهده گرفت و به لشكرگاه سلطان در خارج شهر حمله كرد . عربهايى كه در خدمت سلطان بودند ، براى چرانيدن اشتران خويش به اطراف پراكنده شده بودند . چون سلطان ديده گشود پرچم صوله را ديد كه در ميان قوم خود مىآمد . سلطان بگريخت و آنان تعقيبش كردند . پى در پى فرزندان و خواص او باز مىگشتند و بر دشمن حملهاى مىكردند تا آنان را اندكى وادار به بازگشت مىكردند و سلطان شتابان به تونس مىراند آنان در پىاش بودند ولى از اين كار خود جز ضربتهاى شمشير و نيزه چيزى حاصل نشد . سلطان به تونس رسيد .
صوله از آنچه كه كرده بود پشيمان شد نزد سلطان كس فرستاد و اظهار اطاعت كرد . سلطان عذر او نپذيرفت و در سال 796 صوله به زمستانگاههاى خود رفت .
آنگاه ابن يملول آن مرد منافق را از بسكره فرا خواند . ابن يملول شتابان برفت احمد بن مزنى صاحب زاب كه در گمراهى همتاى او بود او را بدين كار ترغيب كرده بود . ابن يملول
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 467
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٦٧