كردند . نزديك بود ميان آنان و ابن مزنى كه از يارى كنندگان ايشان در اين فتنه بود خلاف افتد . آنگاه به سوى ارتفاعات روى نهادند . امير ابراهيم براى دفع ايشان سپاهى بسيج كرده بود . در همين احوال و در سال 792 بمرد و لشكرش پراكنده شد . محمد بن يعقوب شتابان به سوى قسنطينه در حركت آمد و به شهر در آمد ولى چنان نمود كه در طاعت سلطان است و قصد خلاف ندارد و در همهء بلاد نداى امان و آبادانى داد و به اصلاح احوال رعيت پرداخت و جادهها را ايمنى بخشيد . آنگاه رسولان نزد سلطان به تونس فرستادند و امان و عفو خواستند .
سلطان امانشان داد و عفوشان نمود و او را در قسنطينه به جاى ابراهيم پسر ديگرش اقامت داد و محمد فرزند بشير غلام خود را به كفالت او و قيام به امور دولتش گسيل داشت او نيز به كار پرداخت و احوال بلاد و عباد نيكو شد .
پيكار فرنگان در مهديه
فرنگان امتى هستند آن سوى درياى رومى ، در شمال آن ، پس از انقراض دولت روم آنان قدرت و غلبه يافتند و جزايرى چون دانيه و سردانيه و ميورقه و صقليه را تصرف كردند و ناوگانشان فضاى دريا را پر كرد . سپس به سواحل شام و بيت المقدس لشكر بردند و آنجا را نيز مسخر ساختند . و پس از آنكه مدتها درياى رومى عرصهء تاخت و تاز مسلمانان - بويژه در اواخر دولت موحدين - بود اكنون عرصهء تاخت و تاز ايشان شده بود . در عهد بنى مرين چندى ناوگان مغرب قدرتى نشان دادند ولى ديرى نپاييد . سپس باد قدرت فرنگان فرو نشست و مركز دولتشان در فرانسه مختل گرديد و به صورت دولتهايى در برشلونه و جنوه و بنادقه و جزايشان از امم فرنگان مسيحى تقسمى شد و به صورت دولتهاى متعدد در آمدند . در اين هنگام بسيارى از مسلمانان سواحل افريقيه را هواى لشكركشى به بلادشان در دل پديد آمد . اين دست اندازى از مردم بجايه از سى سال پيش آغاز شد . جمعى از جنگجويان دريا كشتيهايى ساختند و مردان سلحشور را برگزيدند و به سوى سواحل و جزاير فرنگان - در اوانى كه آنان را چنين تصورى نبود - حمله آوردند و بسيارى از كشتيهاى كفار را در هم كوفتند و بر آنان غلبه يافتند و با غنايم و اسيران و بردگان بسيار بازگشتند . آن سان كه سواحل ثغور غربى بجايه از اسيرانشان پر شد و شهر پر از صداى غلها و زنجيرها گرديد و اين به هنگامى بود كه براى برخى نيازها به راه مىافتادند . مسلمانان بهاى فديهء آنان را آن قدر بالا بردند كه مسيحيان از پرداخت آن و آزاد كردن اسيران عاجز آمدند .
اين امر بر فرنگان گران آمد و در دل خود احساس ذلت و حسرت كردند . و از انتقام عاجز بودند . از دور به پادشاه خود شكايت مىفرستادند او نيز گويى ناله و فغان ايشان نمىشنيد . عاقبت تصميم گرفتند به پيكار مسلمانان بيايند و انتقام شكست خويش بستانند .
خبر بسيج نيروهايشان به سلطان رسيد . پسر خود ابو فارس را فرستاد تا مردم نواحى