ايشان بود . دروازهء شهر را گشودند و دروازه بان را كشتند . عبد الوهاب شهر را در تصرف آورد و آهنگ يوسف بن الابار كردند و او را در خانهاش به سال 782 كشتند . عبد الوهاب شهر را گرفت و در آن چون اسلاف خود كوس استقلال نواخت . برادرش يحيى از مشرق بيامد و بارها بر سر او لشكر آورد شايد شهر را از او بستاند ولى موفق نشد . نزد صاحب حامه رفت عبد الوهاب براى او مالى فرستاد و خواست كه يحيى را به دست او دهد . او نيز بندش بر نهاد و نزد برادر فرستاد و در قصر العروسيين به زندانش كرد . آنگاه در برابر سلطان به مخالفت برخاست و مال خود به ميان اعراب ضاحيه كه از دباب و غير ايشان بودند تقسيم كرد تا از او دفاع كند و از پرداخت باج و خراجى كه به سلطان مىدادند ، آنان را منع كرد و سلطان در اين روزها سرگرم كارهاى ديگر بود . چون از مهمات افريقيه و زاب فراغت يافت در سال 789 پس از عرض سپاه و دلجويى از اعراب و اولياء خود و تقسيم اموالى در ميان آنان نهضت فرمود .
سلطان بر شهر قابس فرود آمد و آمادهء پيكار شد و براى محاصره به جمع آلات پرداخت و همهء نواحى را زير پى بسپرد و همه نخلهاى اطراف را بريد تا بسيارى از بيشههاى انبوه اطراف از درخت خالى شد و هوا در ساحت آن به تموج در آمد . پيش از آن به سبب آنكه آن مكان در ميان درختان پنهان بود و آفتاب بدان نمىتابيد هوايش ناسازگار و بدبو و گنده شده بود . چون درختها را بريدند آن هواى عفن نيز به صحت گراييد و اين رحمتى از جانب پروردگار بود كه به سبب آن خشم و عذاب اين پادشاه بود . و چه بسا بيماريها سبب تندرستى شوند .
و ربما صحت الاجسام بالعلل . چون محاصره سخت شد . ابن مكى يقين كرد كه گرفتار آمده است .
پس از سلطان امان خواست و توبه كرد . سلطان از خطاى او بگذشت و امانش داد و او به عنوان اظهار اطاعت فرزند خود به گروگان نهاد و باج و خراج بر عهده گرفت . سلطان از محاصره به يك سو شد و به تونس باز گرديد . ابن مكى نيز به راه راست آمد تا آنگاه كه يحيى عم او بر او غلبه يافت و ما از آن ياد خواهيم كرد .
بازگشت المنتصر به حكومت تونس و امارت برادرش زكريا بر نفطه و نفزاوه
عربها در ايام حكومت المنتصر بر توزر سيرت او را مىستودند و از محبت او بهرهمند مىشدند و تابع فرمان او بودند . چون سلطان از قابس باز گرديد در راه از او خواستند كه المنتصر را بر بلاد جريد به روال سابق ولايت دهد و او را به مقر فرمانرواييش توزر باز گرداند . اين اقدام را بنى مهلهل بر عهده گرفتند . بدين گونه كه زنانشان را در كجاوهها نشاندند و آنان برهنه سر و زارى كنان راه بر سلطان گرفتند و بازگشت المنتصر را به توزر طلب كردند زيرا مصالح كارشان بسته به حكومت او بود . سلطان بپذيرفت و او را به توزر باز گردانيد و فرزندش زكريا را به نفطه فرستاد و نفزاوه را نيز به قلمرو او بيفزود . زكريا به نفطه رفت و به حكومت پرداخت