تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
كه به مصر مىآمدند مىشنيدم . نخستين خبرى كه به من رسيد وفات امير ابو عبد اللّه محمد پسر سلطان ابو العباس در سال 785 بود . سپس خبر آوردند كه سلطان در سال 786 به سوى زاب حركت كرده است . داستان از اين قرار است كه احمد بن مزنى صاحب بسكره و زاب در عهد او بر يك روال نبود . گاه در بند اطاعت بود و مال مقرر مىفرستاد و گاه سر از فرمان بر مىتافت و در ارسال اموال تعلل مىورزيد . و در اين سركشىها همواره به عربهايى كه ضواحى زاب و ارتفاعات آن را گرفته بودند اعتماد مىداشت و بيش از همه به يعقوب بن على و قوم او دواوده . و ما به پاره‌اى از اخبار ايشان در ضمن بيان اخبار اين دولت اشارت كرديم . ابن يملول نيز به ديار خود مأوا گرفته بود و در آنجا براى خود آشيانه‌اى ترتيب داده بود . ابن مزنى به رأى و معاونت او هر بار لشكر به توزر مىآورد و سلطان همواره اين كينه در دل نهان مىداشت . سلطان در سال 786 پس از گرد آوردن جماعاتى لشكرى ترتيب داد و عربهاى بنى سليم را به لطف خويش بنواخت و با آنان روى به نبرد آورد و بر فحص تبسه گذشت . سپس از دامنه كوه اوراس به شهر تهودا از اعمال زاب حمله برد . دواوده و اتباع ايشان از قبايل رياح را رگ عصبيت بجنبيد و براى دفاع از بسكره و زاب گرد آمدند . از ديگر سو آنان نمىخواستند كه بنى سليم قدم به اوطان ايشان نهند و يا به حريم چراگاههاى آنان وارد شوند . البته جز بنى سباع بن شبل كه تيره‌اى از دواوده بودند ، زيرا اينان به سلطان گرويده بودند . ابن مزنى دليران و حاميان وطن و قوم خود را از قبايل اثبج گرد آورد آن سان كه بسكره از مردان پر شد . دو سپاه به مصاف در آمدند . سلطان روزى چند پيكار كرد ، آنگاه رسولانى نزد يعقوب بن على فرستاد و او را به چيزى كه از يارى كردن ابن مزنى اميد داشت تطميع كرد . عاقبت ابن مزنى بار ديگر به فرمان آمد و اموال مقرر ادا كرد و سلطان باز گرديد . از كوه اوراس گذشت و به قسنطينه رفت و در آنجا بياسود . سپس به تونس حركت كرد و در اواسط سال 786 به تونس رسيد .

حركت سلطان ابو العباس به قابس

سلطان در سال 781 شهر قابس را فتح كرد و در زمرهء متصرفات خويش در آورد و بنى مكى را از آنجا براند . بنى مكى به نواحى طرابلس رفتند و بزرگشان عبد الملك و عبد الرحمان پسر برادرش احمد بمردند و پسرش يحيى به حج رفت و عبد الوهاب در زنزور اقامت گزيد . سپس به جبال قابس بازگرديد بدين قصد كه قابس را در تصرف آورد . اين امر بيشتر ميسر گرديد ، زيرا جماعتى از اهل شهر بر عامل خود يوسف بن الابار از پروردگار سلطان به سبب قبح ايالت و سوء سيرتش شوريده بودند . آنان با جماعتى از اتباع بنى مكى در اطراف قابس و روستاهاى آن گرد آمدند و با آنان وعده نهادند . آنان نيز به وعده‌گاه حاضر شدند و عبد الوهاب نيز با