تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
شد و يارانش او را رها كردند . او نيز جان خويش برهانند و به محلات عربها پناه برد . سلطان به شهر در آمد و بر آن مستولى گرديد و پسر خود را به مقر امارتش باز گردانيد و خود به قفصه باز گرديد و از آنجا در اواسط سال 784 وارد تونس شد .

حكومت امر زكريا فرزند سلطان ابو العباس بر توزر

سال ديگر ابن يملول با جماعاتى از اتباع خود به توزر راند . سلطان با سپاه خود بيرون آمد و او به زاب باز گرديد . سلطان به قفصه داخل شد و در آنجا پسرش المنتصر به دو پيوست . مردم توزر از ابو القاسم شهرزورى كه حاجب المنتصر بود بناليدند . سلطان به شكايت ايشان گوش فرا داد . خواص سلطان نيز از رفتار ناپسند و سوء سياست او حكايت كردند . سلطان در قفصه او را بگرفت و بند بر نهاده به تونس فرستاد . المنتصر از اين عمل خشمگين شد و سوگند خورد كه امارت توزر نخواهد پذيرفت و با پدر به تونس رفت . سلطان امير زكريا يكى از فرزندان خردسال خود را كه در او آثار نجابت و فراست مىديد به توزر فرستاد . او نيز به كار پرداخت و نيكو از شهر دفاع كرد و آن گروه از احياء عرب و امراى ايشان را كه رميده بودند به لطف خويش دلگرم كرده باز آورد . تا حكومتش كمال يافت و فرمانرواييش نيكو شد . و اللّه متولى الامور بحكمته . سبحانه .

وفات امير ابو عبد اللّه محمد صاحب بجايه

چون سلطان به فتح تونس مىرفت پسر خود ابو عبد اللّه محمد را امارت بجايه داد و براى او حاجبى معين كرد و او را سفارش كرد كه در كارها به محمد بن ابى مهدى زعيم شهر و سردار ناوگان كه از دليران و سلحشوران شهر بود رجوع كند . امير ابو عبد اللّه محمد در منصب فرمانروايى بجايه به نيكوترين وجه به كار پرداخت و محمد بن ابى مهدى را بر كشيد او نيز در اجراى فرمانها و كفايت مهمات دقيقه‌اى فرو گذارى نمىكرد و در همه حال در صدد خشنود ساختن او بود . امير نيز حق خدمت او مىشناخت و بدان وفا مىكرد . ناگاه در اوايل سال 785 امير ابو عبد اللّه محمد به بستر بيمارى افتاد و ديده از جهان فرو بست . خبر وفات او را در تونس به پدرش دادند بر فور پسر او ابو العباس احمد را به جاى پدر به امارت بجايه بر گماشت و سرپرستى او به عهدهء محمد بن ابى مهدى گذاشت . او نيز زمام حل و عقد ملك به دست گرفت و كارها به سامان آمد .

حركت سلطان ابو العباس به زاب

من در تأليف اين كتاب به باز پس گرفتن توزر از دست ابن يملول رسيده بودم و در آن هنگام در تونس مىزيستم . سپس در اواسط سال 784 به كشتى نشستم و به بلاد شرقى رفتم تا به كار قضا پردازم . نخست در اسكندريه و سپس به مصر رفتم در آنجا اخبار مغرب را از زبان كسانى