جانب ، بر اين نهادند كه عربها را بر ضد دولت برانگيزند و اموالى در ميان ايشان پخش نمايند و سلطان تلمسان را نيز به گرفتن افريقيه ترغيب نمايند . پس از هر ناحيه در يك جاى گرد آمدند و پيكى به نزد صاحب تلمسان فرستادند و او را تطميع كردند و وعدههاى دروغين دادند . در اين ايام سلطان ابو العباس به اوج پيروزيهايش گام مىنهاد و بر اولاد ابو الليل كه به آنان وعدهء مدافعه داده بود غلبه يافته بود . و توزر و قفصه و نفطه را گرفته بود . اين امور سبب شده بود كه عجز صاحب تلمسان در يارى رسانيدن به ايشان بر ايشان محقق شود . چون وضع چنين بود عبد الملك نزد سلطان كس فرستاد و از سوى خود اعلام فرمانبردارى نمود و گفت باج و خراج گردآورى شده را نزد او خواهد فرستاد . و براى انجام اين امور خواستار شد كه سلطان يكى از نزديكان و حواشى خود را نزد او فرستد . سلطان نيز رسولى نزد او فرستاد .
ولى ابن مكى كار را به مماطله كشانيد و با وعدههايى چند او را باز گردانيد .
پس كارش روى در پريشانى نهاد . از اهالى ضاحيهء او بنى احمد يكى از بطون دباب بشوريدند و بر اسبها نشسته بيامدند و محاصرهاش كردند و بر او سخت گرفتند و از امير ابو بكر صاحب قفصه مدد خواستند . او نيز سردارى با سپاهى به ياريشان فرستاد و محاصره سخت گرديد . ابن مكى برخى از مردم شهر را متهم كرد كه با شورشيان رابطهاى نهانى داشتهاند پس آنان را در خانههايشان فرو گرفت و بكشت . مردم از اين اقدام به خشم آمدند و حال او بدتر شد . پس با يكى از مفسدين عرب از بنى على در باب شبيخون بر محاصره كنندگان گفتگو كرد . و مالى كه آنان را راضى گردانيد بر عهده گرفت . آنان نيز جماعتى گرد آوردند و بر سر آنان شبيخون زدند و جمعشان را پراكنده ساختند و بسيارى را بكشتند . خبر به سلطان رسيد . اين كينه در دل نهان كرد و در ماه رجب سال 781 آهنگ قابس نمود . در خارج شهر لشكرگاه زد و دست عطا بگشود و سپاه خود عرض داد . جمعى از احياء عرب كه با او دوستى داشتند چون اولاد مهلهل و هم پيمانان ايشان از قبايل سليم به او پيوستند . آنگاه به سوى قيروان در حركت آمد و از آنجا به قابس راند سپاهى با تعبيهاى تمام . مشايخ دباب اعراب قابس كه از بنى سليم بودند به اطاعتش شتافتند از آن ميان خالد بن سباع بن يعقوب شيخ محاميد و پسر عمش على بن راشد با وابستگان خود بيامدند و او را به پيكار قابس ترغيب كردند . سلطان شتابان به قابس راند و پيشاپيش رسولان خود را فرستاد تا ابن مكى را انذار كنند . ابن مكى اين رسولان را باز گردانيد در حالى كه اظهار فرمانبردارى و انقياد كرده بود . ولى ذخاير خود را با چارپايان بار كرد و از شهر خارج شد ، و خود و پسرش و نوادهاش عبد الوهاب - فرزند پسرش مكى كه چند سال پيش مرده بود - به ميان احياء دباب رفت .
اين خبر به سلطان رسيد بر شتاب خود بيفزود و در ماه ذو القعدهء همان سال به شهر داخل شد . مردم به فرمان او گراييدند . سلطان يكى از حواشى خود را بر شهر امارت داد .
ابو بكر بن ثابت صاحب طرابلس نزد سلطان رسول فرستاده بود و مراتب اطاعت خويش اعلام
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 458
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٥٨