ابو العباس سپرى شد . منصور بن حمزه امير بنى كعب را در دولت خود مقامى ارجمند داده بود و در امور استظهارش به او بود . در سال 769 براى فرزند خود خالد لشكرى بسيج كرد و تحت نظر محمد بن رافع مغراوى از سران سپاه و صاحب اختيار پسرش روانه نمود و فرمان داد سرزمينهاى ضواحى بونه را زير پى سپرند و هر چه هست تاراج كنند و باج خراجها بستانند و بيابند . امير ابو يحيى زكريا صاحب بونه نيز لشكر خود را با اهل ضاحيه به حركت آورد و دفاعى جانانه كردند و مهاجمان را به عقب راندند و اين آخرين كر و فر آنان بود . چون به حضرت آمدند سلطان با محمد بن رافع سالار لشكر دل بد كرد و او از تونس بيرون شد و به قوم خود در لحقه [ 1 ] از اعمال تونس پيوست . سلطان او را عفو كرد و به حضور خواند ، چون بيامد بگرفتش و به زندان فرستاد . پس از اين واقعه سلطان به مرگ مفاجاة دچار شد و در يكى از شبهاى سال 670 پس از آنكه لختى از شب را به گفتگو گذرانيد در اواخر شب به خواب رفت .
بامداد كه خادم خواست بيدارش كند او را مرده يافت . با مرگ او شادمانى رخت بر بست و اندوه افزون گرديد و خواص دستخوش وحشت شدند .
چون بر خود تسلط يافتند و به جوانب امر نظر كردند با پسرش امير ابو البقاء خالد بيعت نمودند . غلام او منصور و حاجبش احمد بن ابراهيم البالقى [ 2 ] كار بيعت گرفتن از مردم را بر عهده گرفتند . موحدين و فقها و بزرگان ملك نيز بيعت كردند و مجلس پراكنده شد . ابو البقاء خالد پس از گرفتن بيعت بر جنازهء پدر حاضر شد تا او را به خاك سپردند . منصور و احمد بن ابراهيم البالقى زمام اختيار اين امير به دست خود گرفتند . چنان كه با وجود آن دو هيچ فرمانى نمىتوانست راند . نخستين كار آن دو دستگيرى قاضى محمد بن خلف اللّه از طبقهء فقها بود . او از شهر خود نفطه نزد سلطان آمد تا خشم خود را از آمدن عبد اللّه بن على بن خلف ابراز دارد . سلطان مقدم او گرامى داشت و منصب قضاى تونس را بعد از هلاكت ابو على عمر بن عبد الرفيع به او داد .
سپس فرماندهى سپاهيان بلاد جريد و امور جنگى آن سامان را به او سپرد و او نيز نيكو از عهده بر آمد . ابن البالقى بر او رشك مىبرد . از اين رو چون زمام اختيار ابو البقاء خالد را به دست گرفت زبان به سعايت از او گشود . تا آنگاه كه دستگيرش كرد و به زندان فرستاد . محمد بن على بن رافع را نيز با او زندانى نمود . سپس كسى را برگماشت تا آن دو را به فرار ترغيب كند آنان نيز با او تدبير فرار كردند . آنگاه چنان كه گويى اين راز آشكار شده هر دو را بگرفت و در آن زندان كه بودند خفه كرد . خداوند جزاى او را خواهد داد و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون . سپس ابن البالقى دست ستم و تعدى بر مردم بگشود و اموالشان بستد و اشراف را بر درگاه خود به خوارى بداشت و تحقير كرد و همگان دست به دعا برداشتند تا خداوند آنان
هامش
[ ( 1 ) ] در نسخههاىBوDلحفه
[ ( 2 ) ] در برخى جاها : يالفى .