تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
به مرزهاى يك ديگر تجاوز كرده بودند . سلطان ابو العباس در ايامى كه نزد سلطان ابو سالم بود سيرتى پسنديده و صفاتى نيكو داشت . در تبعيدگاه خويش هيچگاه از راه راست منحرف نمىشد . چه بسا از اين پسر عمش برخى اعمال سر مىزد كه او نمىپسنديد و زبان به نصيحتش مىگشود و اين نصيحت گاه به ملامت مىكشيد . از اين رو ابو عبد اللّه را از ابو العباس كينه‌اى بزرگ در دل بود . چون امير ابو عبد اللّه بر بجايه دست يافت فتنهء ديرينه سر برداشت و امير ابو عبد اللّه لشكر به مرزهاى قسنطينه فرستاد . ابو العباس لشكرش را پراكنده ساخت . امير ابو عبد اللّه با لشكرى كه خود نيز همراه آن بود به قسنطينه رفت . اين بار سپاه او جمعى از عربها و زناته بودند . چون دو لشكر در ناحيهء سطيف روياروى شدند ، لشكر بجايه درهم ريخت و منهزم گرديد . سلطان ابو العباس تا تاكرارت از پى او بيامد و پس از گردشى در قلمرو او به ديار خود بازگشت . امير ابو عبد اللّه به بجايه آمد . در اين ايام فضاى ميان او و مردم بجايه سخت تيره شده بود . مردم شهر در نهان ابو العباس را پيام دادند كه بيايد . او نيز وعده داد كه سال آينده خواهد آمد و در سال 767 با سپاه و اتباع و ياران خود از دواوده اولاد محمد بيامد . فرزندان سباع نيز كه از سلطان خود ناخشنود بودند به سبب سابقه‌اى قديم كه ميان آنان بود به دو پيوستند . امير ابو عبد اللّه با جمع قليلى از اولياء خود در لبزو بايستاد . بدان اميد كه با مصالحه‌اى پسر عم خود را دور سازد ، ولى سلطان ابو العباس بر لشكرگاه او شبيخون زد و حمله‌اى سهمگين آغاز كرد . سپاه خصم گرداگرد امير ابو عبد اللّه را بگرفت و لشكرگاهش به تاراج رفت . امير ابو عبد اللّه به بجايه گريخت . در راه يافتندش و اسيرش كردند و در زير ضربه‌هاى نيزه كشتندش . سلطان ابو العباس شتابان به بجايه آمد . نماز جمعه را در بجايه درك كرد . ورود او روز نوزدهم ماه شعبان سال 767 بود . در آن هنگام من در شهر بودم با جمعى از بزرگان بيرون آمدم . مرا به اكرام و نيكى بپذيرفت و در زمرهء بركشيدگان و پروردگان دولت خود درآورد و ملك جد خود امير ابو زكريا الاوسط را در ثغور غربى استحكام بخشيد . من چند ماهى در خدمتش بودم . سپس بر جان خود بيمناك شدم و از او خواستم مرا اجازت دهد كه از آنجا بروم . با اكرام و فضل و سعهء صدر و رحمت اجازتم داد ، و من بر يعقوب بن على فرود آمدم و از آنجا به بسكره رفتم و نزد ابن مزنى ماندم تا ابرهاى تيره از فضا دور شد . آنگاه به آنچه پشت سر گذاشته بودم بار ديگر روى آوردم و پس از سيزده سال كه از آنجا آمده بودم بار ديگر اجازه خواستم كه باز گردم . و اين قصه دراز است و از آن ياد خواهم كرد . مرا اجازت داد به نزد او رفتم مرا از روى عنايت خويش پذيرا آمد و از شعاع بخت او روشنايى گرفتم . همهء اين قضايا را ان شاء اللّه بعد خواهم نوشت .