تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
حاجب و سرپرست خود ابو محمد بن تافراكين را مىكشيد . يكى از فالگيران اين راز را با او در ميان نهاده بود . و او از عاقبت آن بيمناك بود . از اين رو در نفوس مردم بجايه از او انحرافى پديد آمده بود و اوضاع شهرشان پريشان شده بود . بدين سبب نزد امير پيشين خود ابو عبد اللّه كه در مقره بود رسول فرستادند و او را فراخواندند . يعقوب بن على او را يارى نمود و از رجال سدويكش ساكنان ضاحيه پيمان گرفت و آنان با او به سوى بجايه آمدند و روزى چند به محاصرهء آن پرداختند . سپس غوغاييان يقين كردند كه سلطانشان قصد دارد كه آنان را فرو گذارد و نيز از تسلط على بن صالح سر كردهء خويش ملول شده بودند ، از اين رو قيام كردند و پيمان خود نقض كردند و از گرد او پراكنده شده به امير ابو عبد اللّه كه در خارج شهر لشكرگاه بر پا كرده بود ، پيوستند . سپس عم او ابو اسحاق را به نزد او بردند . ابو عبد اللّه بر او منت نهاد و راه او بگشود تا به پايتخت خود رود . او نيز برفت و ابو عبد اللّه در ماه رمضان سال 765 به محل امارتش بجايه وارد شد و بر على بن صالح و ياران او از سران غوغا و اهل فتنه غلبه يافت و اموالشان را مصادره كرد . سپس حكم خدا را در حق آنان اجرا كرد و كشتنيان را بكشت . پس از دو ماه از آغاز حكومتش از بجايه به تدلس رفت . و بر عامل بنى عبد الواد ، عمر بن موسى پيروز شد و شهر را در آخر سال تصرف كرد . آنگاه مرا از اندلس فراخواند . من در آنجا در نزد سلطان ابو عبد اللّه بن ابى الحجاج بن الاحمر بودم و سمت كتابت و نوشتن توقيع و نظر در مظالم داشتم . چون اين امير ابو عبد اللّه مرا دعوت كرد به امتثال آن مبادرت كردم . و لو شاء اللّه ما فعلوه و لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير » پس در ماه جمادى سال 766 از دريا گذشته بيامدم . حجابت خويش به من داد و امور مملكتش را به من سپرد و من صاحب مقامى پسنديده شدم . تا آنگاه كه خداوند اراده كرد كه حكومتش را منقرض سازد و دولتش را منقطع كند و للّه الخلق و الامر و بيده تصاريف الامور .

خبر از مرگ حاجب ، ابو محمد بن تافراكين و استبداد سلطان بعد از او

سلطان ابو اسحاق در روزهاى آخر دولتش منتظر مرگ حاجب و زمامدار خود ابو محمد بن تافراكين بود . زيرا كسانى كه صناعت تنجيم مىدانستند او را از آن خبر داده بودند . از اين رو تصميم گرفت كه به تونس رود . مردم بجايه هم - چنان كه گفتيم - از گرد او پراكنده شدند و به سلطان ابو عبد اللّه پسر برادرش گرايش يافته بودند . ابو اسحاق در رمضان سال 765 به تونس رفت . ابو محمد بن تافراكين او را بگرمى استقبال كرد و چون مىدانست كه در بجايه چگونه فرمان مىرانده است همهء اسباب بزرگى را برايش مهيا نمود . اسبان تيز تك و اموال گران تقديم او كرد و براى خشنودى خاطر او خود در حساب در آمد كشور ننگريست . سپس يكى از دختران خود را به سلطان داد . پس از اين واقعه در سال 766 ديده از جهان فرو بست . سلطان