تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
ابو اسحاق از مرگ او سخت اندوهناك شد و بر جنازه‌اش تا هنگامى كه در مدرسه‌اى كه او خود ساخته بود به خاكش سپردند حاضر بود . اين مدرسه در كنار سراى او در درون شهر بود . ولى رسم وفادارى به جاى نياورد و بيدرنگ خود زمام همهء كارها به دست گرفت . ابو عبد اللّه حاجب ، فرزند ابو محمد بن تافراكين در پايتخت نبود . با سپاهى براى گرد آوردن باج و خراج و نظم امور رفته بود . چون خبر وفات پدر شنيد بدگمان شد و بيمناك . از اين رو لشكر را به تونس فرستاد و خود با حكيم كه از بنى سليم بود برفت و خود را به شهرهاى افريقيه رسانيد زيرا مىپنداشت كه آنها متعلق به او هستند . محمد بن ابى العيون كاتب او . او را به جربه راه نداد همچنين محمد بن جكجاك كه پرورده و از نزديكان آن خاندان بود راه مهديه بر او ببست . سلطان براى او امان فرستاد و با وعده‌هايى او را دلخوش نمود تا از رميدگى باز آيد . ابو عبد اللّه بن ابى محمد بن تافراكين به تونس باز گرديد . سلطان بگرمى از او استقبال كرد و حجابت خود به او داد و عزيز و گراميش داشت . ولى ابو عبد اللّه از اينكه پردهء ميان سلطان و مردم برداشته شده بود و سلطان خود با مردم در تماس بود بس ناخشنود بود . زيرا در جو استبداد پدر پرورش يافته بود و اين گونه رفتار را نمىپسنديد و بر نمىتافت . عاقبت از تونس بيرون آمد و به قسنطينه رفت . و در آنجا بر سلطان ابو العباس فرود آمد تا مگر او را به تصرف تونس برانگيزد . سلطان ابو العباس او را اكرام كرد و وعده داد كه پس از فراغت از كار بجايه با او به افريقيه خواهد رفت . ميان ابو العباس و پسر عمش صاحب بجايه اختلاف بود . سلطان ابو اسحاق بعد از فرار عبد اللّه بن تافراكين در امور ملك خويش نظر كرد . حجابت خويش به احمد بن ابراهيم اليالفى پرورده و بر كشيدهء ابو محمد بن تافراكين داد . او از طبقهء عمال بود . امور سپاه و جنگ را به يكى از موالى خود به نام منصور سريحه سپرد . حجاب از ميان خود و رجال دولت و ديگر خواص خود برداشت . تا آنجا كه در جمع آورى خراج و تعيين مراتب سپاهيان شركت مىجست . و همهء واسطه‌هايى كه ميان او و ايشان بود ، برداشت و تا پايان عمر بر همين سيرت بود . و ما بدان اشارت خواهيم كرد .

خبر از استيلاى سلطان ابو العباس بر بجايه و هلاكت پسر عمش فرمانرواى بجايه

چون امير ابو عبد اللّه بجايه را گرفت و به فرمانروايى پرداخت بر مردم سخت گرفت و رعيت از سيرت ناپسند او ملول شد . نه عوام را از خشم و سخط او رهايى بود و نه خواص را . از اين رو دلها از كينهء او لبريز گرديد و نفرت در وجودشان ريشه دوانيد . پس به پسر عمش سلطان ابو العباس كه در قسنطينه فرمان مىراند روى آوردند . ابو العباس از او با سياست‌تر بود و بر نفس خويش تسلط بيشترى داشت . ميان آن دو همواره جنگ و ستيز بود و از قديم بارها
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 442 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى