تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
فتيتة بن حمزه همهء كارها را زير نظر خود داشت و هر چه مىخواست همان مىكرد . خواص ابو العباس فضل از اين خودكامگى ملول شدند و او را واداشتند كه با ابو الليل دل بد كند و به جاى او برادرش خالد را به كار گمارد . ابو العباس فضل ، ابن عتو را كه عهده‌دار امر حجابت كرده بود فراخواند تا كارهاى دولت خود به دست او دهد . او نيز به كشتى نشست و از سوسه بيامد . خالد بن حمزه پس از آنكه يك بار عهدى را كه با او بسته بود نقض كرده بود ، اكنون بر ضد برادر خود ابو الليل به پشتيبانى او برخاسته بود . ابو الليل بن حمزه كوشيد پيش از آنكه كارشان استوارى گيرد آنان را پراكنده سازد ، و در اين باره به سگالش نشست . عاقبت بر سلطان غلبه يافت و او را به عزل سردار سپاهش محمد بن الشواش واداشت و او را به عنوان فرماندهء لشكر بونه به آنجا فرستاد . آتش فتنه ميان دو برادر ، ابو الليل بن حمزه و خالد بن حمزه شعله كشيد و نزديك بود جمعشان پراكنده گردد . در همان حال كه بيم جنگ مىرفت و هر گروه به گردآورى يارانى سرگرم بود ، بزرگ ايشان عمر بن حمزه و ابو محمد عبد اللّه بن تافراكين از حج بازگشتند . ابو محمد بن تافراكين چون به اسكندريه وارد شده بود ، سلطان ابو الحسن در باب او به بزرگان مشرق پيام فرستاده بود و نيز به پادشاهان مصر نامه نوشت . امير مستبد دولت مصر بيبغاروس او را پذيرا شد و او براى اداى فريضهء حج از مصر بيرون رفت در همين سال نيز عمر بن حمزه به حج رفته بود . آن دو در پايان سال 750 در مكه ديدار كرده بودند و هر دو با يك ديگر پيمان بسته بودند كه به افريقيه باز گردند و پشتيبان يك ديگر باشند . چون بازگشتند خالد و فتيته را در دو صف مخالف ديدند . پس به اشارت عمر گرد آمدند و با يك ديگر توافق كردند و نشان كينه از دل زدودند و قرار بر آن نهادند كه بر ضد سلطان ابو العباس فضل دست به كارى شوند . ولى سلطان ، فتيته نزد او كس فرستاد كه باز گردد . چون بيامد سلطان او را بپذيرفت و بر اين اتفاق كردند كه حجابت خود به ابو محمد بن تافراكين حاجب پدر خود دهد . و ابو القاسم بن عتو را عزل كند . ولى او از اين پيشنهاد سرباز زد . ديگر روز به ميان احياء عرب در خارج شهر فرود آمد . سلطان ابو العباس فضل را واداشتند كه نزد آنان رود تا پيمان با او به اتمام رسانند . سلطان برفت و در ميدان شهر بايستاد تا همه به گرد او جمع شدند . سپس او را به بيوت خود كشيدند . و ابن تافراكين را گفتند كه به شهر داخل شود . ابن تافراكين در روز يازدهم جمادى الاولاى سال 751 به شهر در آمد و آهنگ سراى سلطان ابو اسحاق ابراهيم بن مولانا سلطان ابو بكر كرد و پس از آنكه با مادرش پيمانهاى مؤكد نهاد و او را راضى ساخت ، ابو اسحاق را بيرون آورد و به قصر برد و بر تخت خلافت نشاند . مردم از خاص و عام با او بيعت كردند ، و سلطان در آن روز تازه جوانى بود . مراسم بيعت به پايان رسيد . بنى كعب آمدند و اطاعت خود اعلام داشتند . در آن شب برادرش فضل را آوردند ، فرمان داد در بندش كنند و در همان دل شب هلاكش كردند . حاجب او ابو القاسم