عزم رحيل به حضرت نمود . در همان حال كه اين خيال در سر مىپخت پيك در رسيد و خبر از ورود امراى بجايه و قسنطينه از مغرب داد . ماجرا از اين قرار بود كه چون امير ابو عنان خبر واقعهء پدر شنيد و دريافت كه منصور فرزند برادرش ابو مالك در البلد الجديد آهنگ خروج دارد و احساس كرد كه پدرش از محاصرهء قيروان رهايى يافته ، بر تخت فرمانروايى چنگ افكند و به نام خود خطبه خواند . آنگاه چنان كه خواهيم گفت به سوى مغرب در حركت آمد و امير ابو عبد اللّه محمد بن امير ابو زكريا صاحب بجايه را كه از فرزندان بود به مقر فرمانروايى خويش فرستاد و او را به اموال يارى داد . و از او پيمان گرفت كه همواره در برابر پدر از او حمايت كند . ابو عبد اللّه به بجايه رفت ولى پيش از او عمش فضل به بجايه در آمده بود و بر آن استيلا يافته بود . امير ابو عبد اللّه شهر را محاصره كرد و مدت محاصره به دراز كشيد .
در همين احوال نبيل يكى از موالى عجم امير ابو عبد اللّه و سرپرست فرزندانش بعد از او به نزد او آمد . نبيل به قسنطينه رفت . عاملى از سوى فضل در آنجا بود . در حال مردم بر او بشوريدند و نبيل به شهر در آمد و آن را تصرف كرد و دعوت ابو زيد پسر امير عبد اللّه را در آنجا بر پا داشت امير ابو عنان او و برادرانش را با خود به مغرب برده بود و پس از آنكه فاس را تصرف كرد آنان را به مكان امارتشان به قسنطينه فرستاد بعد از آنكه از آنان نيز در باب پدرش پيمان مؤكد گرفت همچنانكه از عمشان پيمان گرفته بود . اينان پس از غلام خود نبيل بيامدند و به شهر داخل شدند . ابو زيد مكان امارت خود و جايگاه سرورى بر قوم خود را اشغال كرد ، آن گونه كه پيش از رفتنشان به مغرب بود .
امير ابو عبد اللّه همچنان بجايه را در محاصره داشت تا در يكى از شبهاى ماه رمضان به توطئه يكى از دارو دستههاى بى اصل و نسب شهر را تصرف كرد . از اين قرار كه آنان با فارح غلام و كارگزار او به گفتگو پرداختند فارح مالى پخش كرد و آنان نيز با او وعدهء شبيخون نهادند . در آن شب يكى از دروازهها را به نام باب البر گشودند و لشكر امير ابو عبد اللّه به شهر در آمد و بر طبلها زدند . سلطان فضل از خواب بجست و از قصر خود بيرون دويد و بر كوهى كه مشرف به شهر بود فرا رفت و در درون درهها پنهان گرديد . چون صبح روشن شد يافتندش و نزد برادرزادهاش بردند . بر او منت نهاد و بر جانش ببخشود ، ولى او را به كشتى نشاند و به شهر خود بونه روانهاش ساخت . اين واقعه در سال 749 اتفاق افتاد .
آنگاه يكى از خويشاوندان را يافت كه سر به فرمان او نمىآورد . اين شورشگر محمد بن عبد الواحد از فرزندان ابو بكر بن امير ابو زكرياى بزرگ بود . او و برادرش عمر در حضرت بودند چون اين پريشانى به وجود آمد به فضل پيوستند . فضل به هنگام رفتن به بجايه آن دو را در بونه گذاشته بود . در اين هنگام آنان را هواى عصيان در سر افتاد ولى كارشان به نتيجه نرسيد . حواشى و عامه بر آنان شوريدند و در همان آغاز كار به قتل رسيدند . فضل به بونه باز گرديد . آثار آن عصيان محو شده بود . به قصر داخل شد و بياسود . امير ابو عبد اللّه بن امير
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٢٣