تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
سلطان ابو بكر از لشكرگاه خويش برفت و عوام مردم هر چه در لشكرگاه بود غارت كردند . سلطان با باقى لشكرش به قسنطينه گريخت . ابن خلوف گروهى از ياران خويش را از پى او فرستاد . اينان به ميله رسيدند و به جنگ آن را تصرف كردند . سپس به قسنطينه رفتند . چند روز در آنجا جنگ در پيوستند . سلطان ابو بكر را خاطر پريشان شد و منتظر رسيدن لشكر ظافر بود كه از باجه بيايد . در اين حال ابو يحيى زكريا بن احمد اللحيانى از مشرق برسيد . ابو يحيى چون به طرابلس رسيد و ديد اوضاع افريقيه پريشان است به نام خود دعوت كرد . با او بيعت شد و عربها از هر سو به نزد او آمدند سلطان ابو بكر احتياط در آن ديد كه حاجب ابن غمر را نزد او فرستد تا مگر او را يارى دهد و توجه سلطان ابو البقاء را از او منصرف سازد . ابن غمر چنان وانمود كرد كه از سلطان ابو بكر گريخته شايد توطئه او مؤثر افتد و ابن خلوف را فريب دهد . ابن غمر به لحيانى پيوست و او را به تصرف تونس تحريض كرد و كار را در نظر او آسان جلوه داد . چون ابن غمر از آنجا دور شد سلطان ابو بكر بر منازل او تاختن آورد و هر چه بود تاراج كرد و حواشى و خدم او را در بند كشيد و حسن بن ابراهيم بن ابى بكر بن نائب رئيس ساكنان كوه مشرف بر قسنطينه و بقاياى كتامه را به حاجبى خويش معين كرد . قوم او به بنى نليلان [ 1 ] اشتهار داشتند . سلطان پيش از اين او را مورد الطاف خود قرار داده بود . آنگاه در سال 712 به سوى بجايه در حركت آمد و عبد اللّه بن ثابت برادر حاجب را به جاى خود در قسنطينه نهاد . در همه جا شايع شد كه سلطان بر ابن غمر خشم گرفته و او اكنون به نزد ابن لحيان رفته و از او خواسته كه لشكر به تونس برد . اين خبر به ابن خلوف رسيد دريافت كه سلطان ابو البقاء خالد در تونس سخت پريشان خاطر است . از اين رو طمع كرد كه خود را به مقام حاجبى سلطان ابو بكر رساند و از او پيمانى مؤكد گيرد . در اين كار عثمان بن شبل و عثمان بن سباع بن يحيى از رجال دواوده و الولى يعقوب الملارى از نواحى قسنطينه نيز با او يار شدند و او شتابان به بجايه راند . با سلطان در فرجيوه از بلاد سدويكش روبرو شد و از او نيكى و خوشامد ديد . سپس سلطان او را شب هنگام به خيمهء خود خواند . جمعى از موالى او نيز حاضر بودند با آنان شراب پيمود تا مست شدند . به سبب عملى كه از آنان سر زد به خشم آمد و سخنى درشت گفت . بناگاه او را زير ضربه‌هاى خنجر گرفتند و كشتند و پيكرش را كشيدند و در ميان خيمه‌ها افكندند و همهء قوم و حواشى او را در بند كشيدند . كاتبش عبد اللّه بن هلال بگريخت و به مغرب رفت . سلطان همچنان بر جناح استعجال به بجايه راند و بى خبر از مردم به شهر درآمد و بر قلمرو پسر خود در ناحيهء غربى مستولى شد و زمام امور به دست گرفت و به
هامش
[ ( 1 ) ] در نسخهءA: ضيلان و در نسخهءD: تيلان .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 376 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى