المتوكل ملقب شد . المتوكل در بيرون شهر قسنطينه لشكرگاه خويش بر پاى نمود . در آنجا خبر رسيد كه ابن الخلوف با آنان موافقت ندارد و ما باقى سرگذشت او را خواهيم آورد .
خبر از استيلاى سلطان بر بجايه و كشته شدن ابن خلوف و جريان اين حوادث
ابو عبد الرحمان يعقوب بن الخلوف ، بزرگ صنهاجه بود ، از سران سپاه سلطان ابو البقاء بود و در نواحى بجايه مىزيست . در دستگاه دولتى مقام ارجمند داشت و در نبردها و دفاع از اعداى آن دولت سخت مؤثر و پر كار . چون سپاهيان بنى مرين با ابو يحيى بن يعقوب بن عبد الحق در سال 703 به بجايه در آمدند او را در پيكار با ايشان جدى تمام بود و رشادتها نمود . امير ابو زكريا و پسرش هنگامى كه از بجايه به سفر مىرفتند ، او را به جاى خود مىگذاشتند . و المزوار لقب داشت . چون ابو عبد الرحمان يعقوب بن ، الخلوف بمرد پسرش عبد الرحمان جانشين او شد و سلطان ابو البقاء خالد ، هنگامى كه در سال 709 به تونس رفت او را به جاى خود نهاد .
عبد الرحمان در بجايه ماند . مردى سركش و لجوج بود . چون سلطان ابو بكر به ولايت خويش دعوت كرد و بيعت برادر خلع نمود و ابن غمر از مردم برايش بيعت گرفت ، به عبد الرحمان بن يعقوب بن خلوف نيز پيام داد كه بيعت كند و از بجايه و اعمال آن براى او بيعت بستاند .
ولى او سر برتافت و همچنان بيعت سلطان ابو البقاء را محفوظ داشت و چون ابن غمر به كار خويش به جد در ايستاد او مخالفت خويش با آنان آشكار ساخت .
آنگاه لشكر بسيج كرد و صاحب الاشغال عبد الواحد بن قاضى ابو العباس الغمارى و صاحب ديوان محمد بن يحيى القالون را كه پروردهء ابن غمر و از مردم المريه بود دستگير كرد .
محمد بن يحيى به هنگامى كه ابن غمر به نزد او رفته بود در حق او خدمتى كرده بود و چون ابن غمر در بجايه صاحب جاه و مقام شد به نزد او رفت . ابن غمر نيكيش را پاداش داد و او را بركشيد و محبت خويش به او ارزانى داشت و به جمع آورى خراج برگماشت و ديوان بجايه زير نظر او قرار داد . عبد الرحمان بن خلوف او را بگرفت و مردم را گرد آورد و بيعت سلطان ابو البقاء خالد را اعلام داشت . سلطان ابو بكر از لشكرگاه خويش در خارج شهر قسنطينه شتابان رهسپار بجايه گرديد و در مكانى مشرف بر آن فرود آمد . مردم در تمام روز سرگرم پيكار بودند . عبد الرحمان ابن خلوف براى مصالحه ، از سلطان عزل ابن غمر را خواستار شد و از دو سو رسولان آمد و شد گرفتند . وزير ابو زكريا بن ابى الاعلام از كوشندگان در طريق اصلاح بود . زيرا داماد ابن خلوف بود . چون از سفارت خويش بازگشت و گفت سلطان شرط ما را نپذيرفته است او را از بازگشتن منع كرد و بگرفت و به حبس افكند . ناگاه در لشكرگاه شايع شد كه سلطان مرده است و ياران سلطان نيز از رويارويى با صنهاجه و جماعتى از مغراوه كه صاحبان شوكت و عصبيت و كثرت و نيرو هستند امتناع كردند .