تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
او نيز با على و حسين پسران رنداحى به كشتى نشست و به بجايه آمد . در اين روزها ابن ابى جبى در بجايه نبود ابو عبد الرحمان مورد قبول سلطان واقع شد و به زودى با همدستى مرجان به سعايت بر ضد ابن ابى جبى پرداخت تا به هدفى كه در نظر داشت ، رسيد و چنان كه گفتيم ابن ابى جبى از كار كناره گرفت و سلطان منصب حجابت به ابو عبد الرحمان يعقوب بن غمر داد و عبد اللّه رخامى را صاحب الاشغال گردانيد . عبد اللّه در امور حجابت با مخدوم خود ابو عبد الرحمان بن غمر شركت مىكرد تا آنجا كه رديف او شد و جاى او را به خود اختصاص داد و چون تقربى يافت در كار ابو عبد الرحمان نشست و سلطان را بر ضد او تحريك كرد و موارد پنهان سركشى و سختى او آشكار كرد . تا سلطان او را به خوارى افكند و مصادره نمود و در شكنجه كشيد سپس به ميورقه تبعيدش نمود . و در آن بند ببود تا آنگاه كه يوسف بن يعقوب سلطان بنى مرين فديه داد و آزادش كرد و او را به نزد خود فراخواند تا به جاى عبد اللّه بن ابى مدين كه بر او خشم گرفته بود صاحب الاشغال كند ، ولى يوسف بن يعقوب پيش از آنكه اين امور به تحقق پيوندد بمرد . رخامى نيز در تلمسان اقامت گزيد و در آنجا هلاك شد . ابو عبد الرحمان بن غمر در كار خود استقلال يافت . سلطان دست او را در ابرام و نقض امور گشاده گردانيد و پرداخت راتبه‌ها و تعيين مراتب را به او مفوض داشت و همه امور را زير نظر او قرار داد . او نيز براى بر كندن مرجان دست به كار شد و دل سلطان را از خشم و كينهء او بينباشت و او را از عواقب اعمالش بر حذر داشت . سلطان به دمدمهء او مرجان را بگرفت و به دريا افكند تا ماهيان خوردندش و ديگر ميان او و سلطان ديگرى حايل نبود . ابو عبد الرحمان بن غمر در حل و عقد امور بى هيچ رقيبى ماند . تا آنگاه كه سلطان ابو البقاء بر حضرت مستولى شد و ما به ذكر آن خواهيم پرداخت .

خبر از شورش ابن الامين در قسنطينه و بيعت سلطان ابو عصيده ، سپس فتح سلطان ابو البقاء خالد آنجا را و كشته شدنش

چون يوسف بن امين همدانى در طنجه به دست پسران يحيى بن عبد الحق از بنى مرين كشته شد - آن سان كه در اخبارشان خواهد آمد - پسرانش در ايام المستنصر به تونس رفتند و سلطان آنان را در پناه خود گرفت ، زيرا اينان در ايام ابو على بن خلاص در سبته و بعد از آن تا آن هنگام كه عزفى بر آنان غلبه يافت ، به دعوت حفصيه قيام كرده بودند . سلطان آنان را گرامى داشت و در حقشان نيكى كرد و آنان به نيكوترين وجهى در حضرت فرود آمدند و از راتبه و نعمت و عنايت سلطان برخوردار شدند . برادر بزرگتر مردى سفيه و جاه طلب بود و چه بسا به سبب همين اخلاق ناپسند مورد خشم دولتمردان واقع مىگرديد . ولى الطاف سلطان كه بقاى آنان را مىخواست مانع سركوبى و نابودى آنان مىشد . چون سلطان درگذشت و اوضاع پريشان گرديد يكى از آنان به نام على به ثغر غربى