رفت و او را با ابن ابى جبى به علت خويشاوندى نسبى و سببى دوستى افتاد . چون ابن ابى جبى به مقام حاجبى امير ابو زكريا رسيد از هيچ خدمتى در حق على بن الامين دريغ نورزيد و پيوسته در صدد ترقى او بود تا حكومت ثغر قسنطينه را به او داد . همچنين او را حاجب سلطان ابو بكر بن امير ابى زكريا گردانيد و در نزد خود جاى داد . او نيز بدين خدمت قيام نمود و در آن دور انديشى و رأى و خرد خويش آشكار ساخت . چون سلطان بر ابن ابى جبى خشم گرفت و او را از مقام حاجب خويش دور نمود . على بن الامين نيز از خشم سلطان بترسيد و به فرمانرواى تونس گرويد و بيعت خود را به او اعلام داشت و از او مدد خواست و خواست كه كسى را به نيابت فرستد . رئيس الموحدين و الدوله ابو يحيى زكريا بن احمد بن محمد لحيانى به نزد او آمد و در سال 704 براى سلطان خود بيعت گرفت .
خبر به سلطان ابو البقاء به بجايه رسيد . در پايان سال 704 با لشكر به سوى او روان گرديد . چند روز درنگ كرد و او نيك پايدارى كرد . سلطان همت به گشودن شهر نمود . مردى معروف به ابن موزه ، ابو الحسن بن عثمان از مشايخ موحدين را كه از خواص ابن الامين بود در نهان با خود همدست نمود . لشكرگاه ابن موزه در كنار دروازهء باب الوادى بود . سلطان جنگ را از اين ناحيه آغاز كرد و پيش تاخت تا به بارو رسيد . جنگجويان در حالى كه او خود را به غفلت زده بود از بارو فرا رفتند . سلطان سوار شد و بر دروازهء شهر بايستاد . ياران ابن الامين از او قطع اميد كردند . بنى الغنفل [ 1 ] و بنى باديس و مشايخ شهر بيرون آمدند و به او پيوستند . سلطان شهر را به جنگ بستد . ابو محمد رخامى با رجال سلطان به خانهء ابن الامين تاختند و او را در محاصره گرفتند . همهء مردم از گرد او پراكنده شده بودند و او جنگ كنان از غرفهاى به غرفهء ديگر پناه مىگرفت زيرا دل بر هلاك نهاده بود . ابو محمد رخامى زبان ملاطفت گشود و دلجوييها نمود تا خود را تسليم كرد . سپس او را وارونه بر ماديانى نشاندند و نزد سلطان آوردند . سلطان به قتلش آورد و پيكرش را بياويخت تا براى عبرتگيرندگانى نشانهاى شد .
خبر از حركت سلطان ابو البقاء خالد به الجزاير
گفتيم كه در الجزاير بر ضد ابو زكريا شورش بر پا شد و ابن علان در آنجا زمام امور را به دست گرفت . چون سلطان ابو البقاء بر امور مستولى شد و پايههاى فرمانرواييش مستحكم گرديد و بنى مرين بعد از هلاكت يوسف بن يعقوب از تلمسان بيرون رفتند ، سلطان آهنگ گوشمال مردم الجزاير نمود و در سال 707 يا 706 بدان صوب روان گرديد تا به متيجه رسيد . منصور بن محمد ، شيخ مليكش و همهء قوم او تسليم فرمانش شدند و راشد بن محمد بن ثابت بن منديل ، امير مغراوه كه از بنى عبد الواد گريخته بود به دو پناه برد و او نيز راشد را در سايهء حمايت خود
هامش
[ ( 1 ) ] در نسخهء : الفنفذى .