آنجا فرود آمد . احمد بن محمد بن يملول از مشايخ آن ديار به خدمتش قيام كرد و خراج آن نواحى به تمامى گرد آورد و به قابس باز گرديد .
عبد الملك بن عثمان بن مكى او را در سراى خود جاى داد . و او موضوع حج خويش آشكار كرد و سپاهيانى را كه به همراهش آمده بودند به حضرت باز گردانيد . بعد از او رياست موحدين و تدبير امور دولت را ابو يعقوب بن يزدوتن بر عهده گرفت و ابو يحيى از شهر قابس كه هوايش ناخوش بود به كوهستانهاى آن نقل كرد و در انتظار قافلهء حجاز درنگ نمود .
ولى بيمار شد و چون بهبود يافت از قابس به طرابلس رفت . يك سال و نيم در طرابلس ماند تا رسولان ترك از مغرب اقصى برسيدند . در پايان سال 708 با آنان به حج رفت و باز گرديد و در باب اعمال او و استيلايش بر منصب خلافت از اين پس سخن خواهيم گفت .
در سال 708 از سوى مسيحيان براى دژ جريه مدد رسيد و حال آنكه سپاهيان مسلمان از آنجا رفته بودند . سردار اين سپاه فردريك نام داشت پسر طاغيهء صقليه بود . مردم الجزيره - گروه نكارين - زير نظر ابو عبد اللّه بن الحسن از مشايخ موحدين با آنان نبرد كردند . ابن اومغار در ميان قوم خود از اهالى جربه نيز در اين نبرد شركت داشت . و خداوند آنان را بر كفار پيروز گردانيد .
همواره وضع اين جزيره با دشمن از آن هنگام كه دولت صنهاجه روى به ضعف نهاده چنين بوده است . و گاه ميان مردم آنجا كه از نكاره هستند جنگ و فتنه مىافتد و يكى از دو طايفه دست يارى به سوى مسيحيان دراز مىكند . تا در اين نوبت در سال 840 در عهد مولاى ما سلطان ابو يحيى - چنان كه در اخبار او خواهيم آورد - جزيرهء جربه از مسيحيان باز پس گرفته شد .
خبر از هلاكت سلطان ابو عصيده و بيعت با ابو بكر الشهيد
سلطان ابو عصيده پس از قدرت يافتن و استوارى گرفتن پايههاى دولتش بيمار شد . بيمارى استسقاء و از آن زمينگير گرديد و در ماه ربيع الاخر سال 709 در بستر خود بمرد . از او پسرى باقى نماند . در قصرشان نوادهاى بود از اعقاب امير ابو زكريا جد ايشان . از فرزندان ابو بكر پسرش كه از وفات او در اخبار برادرش ابو حفص به هنگام فتح مليانه ، در ايام سلطان المستنصر سخن گفتيم . پس از وفات او ، فرزندانش در قصرهاى آنان و در سايهء دولت ايشان زندگى مىكردند . يكى از ايشان ابو بكر بن عبد الرحمان بن ابى بكر در تحت كفالت ابو عصيده مىزيست و در نعمت او پرورش يافت . چون سلطان ابو عصيده بمرد و جانشينى نداشت سلطان ابو البقاء خالد براى تصرف مسند خلافت قيام كرد . حمزة بن عمر نيز كه از بيرون آمدن برادر خود از زندان مأيوس شده بود او را در اين تصميم و تسخير پايتخت تحريض نمود . سپس ابو على بن كبير برسيد و خبر مرگ سلطان ابو عصيده بداد و از سلطان ابو البقاء خواست كه براى