تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
سر نامه‌ها به او واگذار نمود . اما سعيد بن ابى الحسين مزاحم و رقيب او بود و ميان ايشان از پيش نقار بود . يحيى ، سلطان را بر ضد او بر انگيخت و برگرفتن اموال او ترغيب نمود . الواثق پس از شش ماه كه از امارتش سپرى شده بود ، سعيد بن ابى الحسين را در سال 676 ، بگرفت و در قصبه در بند نمود . همچنين ابن ياسين و ابن صياد و چند تن ديگر را دستگير كرد و مدافع از موالى خود را مقام صاحب الاشغال داد . و ابو زيد بن ابى الاعلام را كه از موحدين بود به مصادرهء اموال و بازجست ابن ابى الحسين مأمور نمود . همواره از اموال او مىگرفتند تا مدعى شد كه ديگر فقير شده و هيچ ندارد سوگندش دادند ، سوگند خورد . آنگاه زدندش ، اقرار كرد كه فلان مقدار از اموالش نزد گروهى به امانت است . آن اموال نيز از آنان بستدند . سپس يكى از غلامانش جايى را در خانه‌اش نشان داد كه دفينهء او بود . بشكافتند ، نزديك ششصد هزار دينار زر بيرون آوردند . از آن پس سخن او باور نداشتند و همچنان شكنجه‌اش مىنمودند تا در ماه ذو الحجهء همان سال هلاك شد . پيكر او را در جايى كه كس از آن خبر نيافت دفن كردند . ابو الحسن الجبر زمام قدرت به دست گرفت و برادر خود ابو العلى را به امارت بجايه فرستاد . عاقبت مشايخ و خواص سلطان از خودسريها و خودكامگيهاى او به جان آمدند . از جمله آنكه مىبايست همه بامدادان پكاه بر در سراى او حاضر آيند و بال اين گونه اعمال او به دولت باز گرديد . و ما از آن سخن خواهيم گفت .

خبر از آمدن سلطان ابو اسحق ابراهيم بن يحيى از اندلس و دخول مردم بجايه در فرمان او

سلطان المستنصر در سال 660 امارت بجايه را به ابو هلال عياد بن سعيد هنتاتى داد و او آن ناحيه را به برادر خود امير ابو حفص واگذار كرد . - چنان كه گفتيم - ابو حفص والى بجايه بود تا در سال 673 در مواطن بنى ورا به هلاكت رسيد . پس از ابو حفص ابو هلال امارت آن ديار را به پسر خود محمد بن ابى هلال داد . محمد همچنان در آن مقام ببود تا المستنصر به هلاكت رسيد و پسرش الواثق حكومت يافت . محمد به فرمانبردارى شتافت و رسولانى از بجايه به تونس فرستاد و بيعت خويش اعلام داشت . آنگاه ابو الحسن الجبر كه امور دولت را در قبضهء خود داشت برادرش ادريس را به عنوان صاحب الاشغال به بجايه فرستاد . ادريس به جمع اموال پرداخت و بر مشايخ تحكم نمود . محمد بن ابى هلال از خودكامگى او برنجيد و سر فرود نياورد . ادريس را هواى سركوبى او در سر افتاد . محمد بن ابى هلال بيمناك شد و بعضى از خواصش را به قتل او بر انگيخت . و در اين باب با سلطان گفتگو كرد و در اول ماه ذو القعدهء سال 677 بر او حمله‌ور شدند همچنانكه در درگاه سلطان نشسته بود كشتندش و سرش را نزد عوام انداختند تا بازيچهء دست ايشان شود .