تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
ساكنان كوه اوراس را به خدمت فراخواند . آنان نيز در لشكرگاه او گرد آمدند . سپس با سپاه خود كه همه از موحدين و عرب بودند بر سر ايشان تاخت و جمعى را بكشت و جمعى را اسير نمود و اموالشان را بستد . رئيس ايشان ابو الطيب بعرة بن حناش در اين حمله كشته شد . برخى نيز تا جان خويش برهانند هر چه داشتند بنهادند و بگريختند اين حمله سبب شد كه آن وحدت كه ايشان را بود نقصان يابد و باد شوكتشان فرونشيند و از آن پس سر به فرمان آورند .

خبر از شورش هرغى در طرابلس و سرانجام كار او

اين مرد از مشايخ موحدين بود و نامش يعقوب بن يوسف بن محمد الهرغى بود و ابو عبد الرحمان كنيه داشت . امير ابو زكريا او را امارت طرابلس و اطراف آن داده بود و سپاهى از موحدين با او همراه كرده بود كه او را از اعراب دباب از بنى سليم - حمايت كنند . ابو عبد الرحمان به كار پرداخت و به جمع آورى خراج از رعايا مشغول شد و جمعى از عرب و بربر را كه در آن حوالى بودند به كار گرفت و ميان او و جواهرى روابط دوستى برقرار شد . چون در سال 639 جواهرى كشته شد - چنان كه خواهيم گفت - يعقوب الهرغى بترسيد و چون امير ابو زكريا او را فراخواند از رفتن تن زد و برادر خود را نزد او فرستاد و اين امر بيشتر سبب تنافر گرديد . يعقوب هرغى چون وضع را چنان ديد از آنجا كه مقدار گزافى اموال خراج براى خود ضبط كرده بود و مردم شهر نيز از آن آگاهى داشتند دعوى خودكامگى و استقلال كرد . مردم را بيم آن بود كه پيشدستى كند و به يارى اعراب از آنان انتقام كشد . اين بود كه حمله آوردند و او و برادرش و پيروان و ياران ايشان را در شبى كه بامدادش آهنگ شورش داشتند دستگير نمودند و خبر به امير ابو زكريا دادند . از آنجا فرمان قتلشان صادر گرديد . همه را كشتند و سرهايشان را به سراى سلطان فرستادند و پيكرهايشان را از باروى طرابلس بياويختند تا عبرت بينندگان باشد . شعرا به تهنيت پيروزى در اين اقدام ، قصايد پرداختند . از كسانى كه در اين واقعه كشته شدند يكى محمد پسر قاضى القضاة مراكش ابو عمران بن عمران بود . اين مرد به تونس آمد و آهنگ طرابلس نمود و به ابن هرغى رسيد . بعد از گرفتار شدن هرغى در حق او سعايت كردند كه خطبهء روز بيعت را او خوانده و همين سبب مرگ وى شد . در مهديه مردى بود از داعيان ، معروف به ابو حمراء . به دليرى و سلحشورى مشهور بود . به فرماندهى ناوگان جنگى منصوب شد . چند بار به جنگ رفت . تا آنكه بيمش در دل كافران افتاد و سواحل مسلمانان از تجاوز ايشان در امان ماند و نام و آوازه‌اش در همه جا پيچيد . گفتند كه او نيز با جواهرى و هرغى رابطه داشته و قاضى مهديه ابو زكريا البرقى ، از دسيسه ايشان خبر داشته است . سلطان والى مهديه ابو على بن ابو موسى بن ابى حفص را به قتل او فرمان داد و گفت قاضى را دست بسته به حضرت فرستد . چون قاضى به تونس رسيد و