از آنجا به سوى بنى عبد الواد راند ، چون شكستش دادند به مغرب آمد . و راه باديه در پيش گرفت تا به سجلماسه رسيد . پس آهنگ پسر خود ابو عنان نمود و از آنجا به مراكش رفت . مصامده و عربهاى جشم به دعوت او قيام كردند و بر او گرد آمدند . با پسر خود ابو عنان در حوالى ام الربيع روياروى شد ، شكست در سپاه او افتاد . بناچار به جبل هنتاته پناه برد . عبد العزيز بن محمد از آن پس كه عامر رفته بود ، شيخ ايشان شده بود و او نيز در زمرهء ياران بود . عبد العزيز سلطان ابو الحسن را به خانهء خود در آورد و خود و قومش در پناه دادن و جانفشانى در راه او سعى بسيار كردند و از مرگش برهانيدند و او در پناهگاه استوار ايشان بياسود . سلطان ابو عنان با همهء بنى مرين به مراكش رفتند و در خارج شهر خيمه زدند . و يك ماه براى بسيج نيرو درنگ كردند تا سلطان ابو الحسن چنان كه بعدا خواهيم گفت - در گذشت او را در تابوت نهادند و سر به فرمان ابو عنان فرود آوردند . ابو عنان اكرامشان كرد و حق آن وفادارى به جاى آورد و عبد العزيز را امارت آن ناحيه داد و عامر بزرگ قوم را از المريه فراخواند . او نيز با كسانى كه به عنوان امانت در نزد او بودند از المريه بيامد و از سلطان ابو عنان اكرام بسيار ديد .
و از توجه و عنايت و نواخت او برخوردار گرديد .
چون عامر بيامد ، برادرش عبد العزيز از مسند فرمانروايى به يك سو شد . و عامر او را به نيابت خويش برگزيد . سلطان در سال 752 او را منشور امارت بر همهء مصامده داد و به كار جمع آورى خراج برگماشت او نير به جد در ايستاد و مهمات امور مراكش را كفايت كرد . سلطان كه از رنج و كوشش او خبر يافت آن همه كفايت و لياقت را سپاس گفت . سلطان ابو عنان بمرد و پسرش محمد ملقب به السعيد به حكومت رسيد . وزيرش حسن بن عمر الفودودى بر او تحكم مىكرد . اين امر ميانشان سبب كينه شده بود . عامر از خشم سلطان بترسيد و از مراكش به مقام امن خويش جبل هنتاته رفت . فرزند ديگر سلطان ابو عنان ، ملقب به المعتمد را نيز با خود داشت . پدرش كمى پيش از وفات ، فرمان امارت مراكش را زير نظر عامر به او داده بود . عامر المعتمد را به كوهستان برد ، تا آنگاه كه ابو سالم در كار حكومت استوار گرديد و در سال 760 سراسر مغرب را زير فرمان آورد . عامر با جمعى از ياران خود به نزد او رفت و پسر برادرش محمد المعتمد را نيز به همراه برد . سلطان از آنان استقبال كرد و از وفادارى او سپاس گفت . عامر مدتى بر درگاه سلطان درنگ كرد . سپس سلطان منشور امارت بر قوم خود را به او داد و او را در لشكر كشى به تلمسان با خود برد و عامر همچنان مقيم درگاه بود تا كمى پيش از مرگش كه او را به مكان امارتش فرستاد .
چون سلطان ابو سالم بمرد ، پس از او در مغرب عمر بن عبد اللّه بن على زمام قدرت به دست گرفت ، ميان او و عامر در دستگاه سلطنت مراسم صداقت و ملاطفت برقرار بود . آن دو دست بدست هم دادند تا آن رخنه فرو بندند . سلطان در نگهدارى بلاد مراكش به او متكى
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٨٧