عيسى را به جاى پدر نشاند . سپس الملك الاشرف بن قلاون به شام رفت و در حمص فرود آمد .
مهنا بن عيسى با جماعتى از قوم خود به ديدار او شتافت . الملك الاشرف او را و پسرش موسى را و برادرانش محمد بن عيسى و فضل بن عيسى را بگرفت و همه را به مصر فرستاد و در آنجا به زندان كرد ، تا آنگاه كه الملك العادل كتبوقا به هنگامى كه در سال 694 بر تخت قرار گرفت آنان را آزاد كرد و مهنا بن عيسى بر سر امارت خويش باز گرديد .
در ايام الملك الناصر محمد بن قلاون بار ديگر خلاف آشكار شد و مهنا بن عيسى به جمع آورى لشكر پرداخت و به پادشاهان مغول در عراق ، گرايش يافت ولى در هيچيك از جنگهاى غازان شركت ننمود . چون قراسنقر و اقوش الافرم و يارانشان در سال 710 عصيان كردند ، نزد او رفتند و از آنجا به سلطان محمد خربنده پيوستند . او از سلطان بترسيد و در احياء خود بماند و از ديدار با سلطان تن زد برادرش فضل در سال 712 نزد سلطان رفت سلطان گرامىاش داشت و او را بر عرب فرمانروايى داد .
در اين احوال مهنابن عيسى كه از سلطان الملك الناصر رميدگى يافته بود ، در ميان احياء عرب فرارى بماند و در سال 716 به خربنده پادشاه مغول پيوست . خربنده او را اكرام كرد و در عراق اقطاع داد . خربنده در اين سال بمرد و مهنا به ديار خود باز گرديد و دو پسر خود احمد و موسى و برادرش محمد بن عيسى را نزد الملك الناصر فرستاد ، تا او را شفاعت كنند و سلطان از تقصيرش بگذرد . سلطان آن دو را نيك اكرام كرد و در قصر ابلق فرود آورد و به احسان خويش بنواخت . اين واقعه در سال 717 بود . هم در اين سال پسرش عيسى و برادرش محمد و جماعتى از آل فضل به حج رفتند . در كاروان ايشان دوازده هزار چارپا بود . چندى بعد بار ديگر مهنا بن عيسى به عادت پيشين خود بازگشت و با مغولان رابطهء دوستى برقرار كرد و آنان را به شام فرا خواند ، سلطان بر او و بر همه قومش خشم گرفت و پس از بازگشتش از حج در سال 720 به همهء نواب شام نامه نوشت كه آل فضل را از آن بلاد طرد كنند . از آن پس آل على كه عديل آنان در نسب بودند صاحب دولت شدند .
آنگاه يكى از ايشان به نام محمد بن ابى بكر بر احياء عرب امارت يافت و اقطاع مهنا و فرزندانش به محمد و فرزندانش رسيد و مهنا مدتى به همين حال ببود .
در سال 731 با الملك الافضل بن المؤيد صاحب حماة به مصر آمد و مىخواست تا به پايمردى او سلطان بر او ببخشايد . سلطان نيز عذر او بپذيرفت و اقطاعات و امارتش را به او بازداد .
يكى از امراى بزرگ كه آمدن او را به مصر ديده بود ، براى من در مصر چنين حكايت كرد كه مهنا در اين سفر از سلطان هيچ چيز نپذيرفت . حتى همراه خود اشتران شيرده آورده بود كه از شير آنها مىخورد و به خانه هيچيك از ارباب دولت فرود نيامد و از هيچ كس حاجتى نخواست . سپس ميان احياء خود بازگرديد و در سال 734 جهان را بدرود گفت .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 10
مساهمون: ابن خلدون
ص١٠