قتل پدرش مردم با او كه هنوز خردسال بود بيعت كرده بودند . چون مدت محاصره به دراز كشيد و مردم از گرسنگى به جان آمدند به جنگ موحدين از شهر بيرون تاختند . موحدين بسيارى را به قتل آوردند و در اواخر شوال سال 541 به شهر در آمدند و همهء ملثمين را كشتند .
اسحاق با جمعى از اعيان قومش از معركه جان به در برد و به دژ پناهنده شد . عاقبت همگان تسليم شدند . اسحاق را در برابر عبد المؤمن حاضر آوردند و موحدين او را به دست خود كشتند .
آنكه مرتكب اين عمل شد ابو حفص بن واكاك يكى از موحدين بود . با قتل او اثر ملثمين محو شد و موحدين بر همهء بلاد مغرب غلبه يافتند .
سپس در ناحيهء سوس مردى از عوام سلا بر موحدين خروج كرد . محمد بن عبد اللّه بن هود نام داشت و ملقب به الهادى بود . در رباط ماسه ظهور كرد . اشرار از هر سو بر او گرد آمدند و شورشگران از سراسر آفاق به او پيوستند . مردم سجلماسه و درعه و قبايل دكاله و ركراكه و قبايل تامسنا و هواره دعوت او را پذيرفتند . و ضلالت او در همهء مغرب گسترش يافت . عبد المؤمن لشكرى از موحدين به سردارى يحيى انكمار مسوفى كه در ايام تاشفين بن على به نزد او آمده بود ، به جنگش فرستاد ولى شكست خورد و نزد عبد المؤمن باز گرديد .
عبد المؤمن شيخ ابو حفص عمر بن يحيى و چند تن از مشايخ موحدين را فرستاد . اينان با ساز و برگ تمام به دژ ماسه راندند . آن مرد شورشگر با شصت هزار پياده و هفتصد سوار به مقابله با موحدين بيرون آمد و موحدين سپاه او را شكست دادند و داعى را در يك نبرد با بيشتر يارانش كشتند . اين واقعه در ماه ذو الحجهء سال 541 بود . شيخ ابو حفص فتحنامه به عبد المؤمن نوشت .
اين فتحنامه به انشاى ابو جعفر بن عطيه كاتب شهير بود . پدرش ابو احمد ، كاتب على بن يوسف و پسرش تاشفين بن على بود كه به دست موحدين افتاده بود و عبد المؤمن او را عفو كرده بود .
چون عبد المؤمن به فاس فرود آمد ، ابو احمد فرار كرد ولى در راه او را گرفتند و نزد عبد المؤمن آوردند . پوزش خواست از او نپذيرفت و وى را بكشت . فرزندش احمد ، كاتب اسحاق بن على در مراكش بود . عفو سلطان شامل حال او و چند تن ديگر از بقاياى آن گروه گرديد .
احمد در زمرهء اطرافيان شيخ ابو حفص در آمد و در اين سفر جنگى همراه او شد . ابو حفص او را فراخواند تا اين فتحنامه بنويسد . او نيز به خوبى از عهده بر آمد . چنان كه عبد المؤمن وى را تحسين كرد و چون به نزدش آمد نخست او را كاتب خويش ساخت ، سپس او را بر كشيد و وزارت داد احمد را نام و آوازه به همه جا پيچيد و لشكرها كشيد و اموال گرد آورد و بذل كرد و در نزد سلطان به آنچنان مقامى رسيد كه كس تا آن زمان نرسيده بود . چندى بعد اندك اندك ساعيان در كار آمدند و سعايت آنان سبب مرگش شد . خليفه عبد المؤمن در سال 553 او را از مقامش بر افكند و چنان كه مشهور است او را در زندان به قتل رسانيد .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٤٥