يوسف بن تاشفين يارى طلبيده بود ، يوسف تا به وعدهء خود كه يارى مسلمانان بود وفا كند و از آنان دفاع نمايد بويژه آنكه همهء مردم اندلس برايش نامه نوشته بودند ، به آهنگ جهاد در جنبش آمد . پسر خود المعز بن يوسف را در سال 376 با سپاه مرابطين به سبته فرستاد تا از آب بگذرند . سپاه مرابطين از خشكى و ناوگان مرابطين از دريا سبته را در ميان گرفتند و ضياء الدوله را اسير كردند و نزد المعز بردند . المعز از او مالى طلب كرد و ضياء الدوله جوابهاى درشت داد و در حال به قتل رسيد . آنگاه بر ذخاير او دست يافت و در آن ميان انگشترى يحيى بن على بن حمود را يافت . فتحنامه به پدر نوشت . دولت آل حمود بر افتاد و اثر فرمانرواييشان از بلاد غماره محو شد و از آن پس در اطاعت لمتونه در آمدند .
چون مهدى [ محمد بن تومرت ] در مغرب ظهور كرد و كار موحدين پس از هلاكت او بالا گرفت خليفهء موحدين عبد المؤمن در سال 537 و سالهاى بعد ، پيش از استيلاى او بر مراكش چنان كه در اخبارشان خواهيم آورد ، آهنگ غزاى مغرب نمود و آنگاه به سبته لشكر راند . سبته در برابر او مقاومت ورزيد و آنكه توانسته بود شهر را در برابر ايشان به مقاومت وادارد قاضى عياض مشهور بود كه در اين عهد از حيث دين و ابوت و علم و منصب بر آنان رياست داشت . در سال 541 كه مراكش فتح شد ، سبته نيز فتح شد . غماره را در اين حوادث سابقهاى بود كه در تمام مدت دولتشان آن را رعايت مىكردند .
چون دولت بنى عبد المؤمن روى به ضعف نهاد و باد قدرتشان فرو نشست و شورشگران در نقاط دور دست پديد آمدند ، محمد بن محمد الكتامى هم در سال 525 در آنجا شورش كرد .
پدرش از مردم قصر كتامه بود و از مردم دورى مىگزيد . مىگفتند علم سيميا مىداند و پسرش محمد نيز اين علم را از او آموخته بود . او را ابو الطواجن مىخواندند . محمد به سبته رفت و بر بنى سعيد فرود آمد و دعوى صناعت كيميا نمود عوام مردم در پىاش افتادند . چندى بعد دعوى پيامبرى كرد و آيينى آورد و انواع شعبده به مردم نمود . پيروانش افزون شد . و چون بر خبث باطنش آگاه شدند پيمانش را گسستند . سپاه سبته بر سر او رفت و او بگريخت . يكى از بربرها ناگهان و بىخبر به قتلش آورد .
سپس بنى مرين در سال 640 بر سرزمينهاى مغرب و شهرهاى آن غلبه يافتند و سال 668 بر مركز آن يعنى مراكش مستولى گرديدند . قبايل غماره سر به فرمانشان فرود نياوردند و در برابرشان عصيان ورزيدند . به سبب امتناع ايشان شهر سبته هم در برابر بنى مرين پايدارى ورزيد و امور شهر را با شورا اداره كردند . فقيه ابو القاسم العزفى از مشايخ ايشان چنان كه خواهيم گفت زمام امور شهر را به دست گرفت - و ما از اين همه سخن خواهيم گفت - تا آنگاه كه ميان قبايل غماره و رؤسايشان جنگ و فتنه افتاد . و يكى از دو طايفه به فرمان سلطان بنى مرين در مغرب گردن نهاد و ديگران از پس هم خواه به رغبت و خواه به اكراه
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 233
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٣٣