تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
نماز را به عهده مىگرفت . پس از اندك مدتى بمرد . پس از او برادرش ادريس بن صالح به جايش نشست . شهر نكور را در كنار وادى پى افكند ولى به پايانش نرسانيد . در سال 243 بمرد و پس از او پسرش سعيد بن ادريس به جايش نشست و كارش بالا گرفت . نخست در شهر تمسامان بود . سپس در آغاز حكومتش به شهر نكور پرداخت و بدانجا نقل كرد . و اين همان شهرى كه امروز المزمه خوانده مىشود اين شهر ميان دو رود است يكى رود نكور كه سرچشمهء آن از بلاد كزنايه است و سرچشمه آن با رود ورغه يكى است و ديگر رود عيس كه از بلاد بنى ورياغل سرچشمه مىگيرد . اين دو رود در اكدال به هم مىپيوندند . سپس از هم جدا مىشوند و در برابر نكور در عدوة الاندلس در ناحيه بزليانه به دريا مىريزند . نكور در سال 244 با مجوس كه با كشتيهاى خود آن را مورد حمله قرار داده بودند مصاف داد و مجوس هشت روز در نكور ماندند و كشتار و تاراج كردند . سپس افراد قبايل برانس با سعيد بن ادريس دست به دست هم دادند و آنان را براندند . غماره پس از آن بر سعيد بشوريد و او را خلع كرد و مردى را از خود به نام سكن بر خود امارت دادند . سعيد لشكر گرد آورد بر دشمن تاخت و خداوند نيز او را يارى فرمود آن سان كه جمع ايشان بريشان ساخت و سردارشان بكشت و كارش قوت گرفت ، در سال 287 پس از سى سال از حكومتش بمرد پسرش صالح بن سعيد به جايش نشست . او نيز در استقامت و فداكارى شيوهء اسلاف در پيش گرفت . او را با بربرها جنگهايى بود . در سال 350 پس از شصت و دو سال فرمانروايى بمرد . پس از او پسرش سعيد بن صالح كه كوچكترين فرزند او بود به حكومت رسيد برادرش عبيد اللّه و عمش رضى بر او خروج كردند و او پس از جنگهاى بسيارى بر آنان غلبه يافت و برادرش را به مشرق تبعيد كرد و او در مكه بمرد . عم خود رضى را زنده گذاشت زيرا داماد او بود . ولى هر كس ديگر از بنى اعمام و خويشاوندان خود را كه به چنگ آورد بكشت . يكى از همان خاندان به نام سعادة اللّه بن هارون بر او خشم گرفت و به بنى يصلتن پيوست صاحب كوهستان ابو الحسين و راههايى پنهانى شهر را به آنان بنمود . آنان به لشكرگاهش در آمدند و بر او مستولى شدند و ساز و برگ او را به غارت بردند و هزارها تن از موالى او را كشتند و نكور را محاصره كردند . سپس سعيد حمله آورد و خلق بسيارى را به قتل آورد . سعادة اللّه به تمسامان گريخت و جان به سلامت برد . سعيد برادر او ميمون را بگرفت و گردن زد . سعادة اللّه به طلب صلح قدم پيش نهاد . سعيد بپذيرفت و او را در شهر نكور به نزد خود فرود آورد . سعيد سپس با قوم خود و اهل قلمروش كه از غماره بودند به بلاد بطويه و مرنيسه و قلوع جاره و بنى ورتندى به جنگ رفت . و خواهر خود را به احمد بن ادريس بن محمد بن سليمان دوست خود به زنى داد و او را به شهر نكور نزد خود آورد . پايه‌هاى دولت سعيد در آن نواحى استوار گرديد . عبيد اللّه المهدى او را به دعوت خود فراخواند و در پايان نامهء او نوشته بود :