تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
امير ابو بكر كه به مغرب باز گرديد ، يوسف بن تاشفين را ديد كه بر او بزرگى مىفروشد . زنش زينب به او گفت كه چون با امير ابو بكر روبرو شود خود را از او برتر بشمارد ولى او را هدايا و تحف بسيار دهد . امير ابو بكر به فراست دريافت و از جنگ و خونريزى خود را به يكسو كشيد و زمام امور به دست او داد و به سرزمين خود بازگشت و در آنجا بماند تا در سال 480 بمرد . يوسف براى خود در سال 454 شهر مراكش را پىافكند . نخست در آنجا چادرها بر پا كرد سپس در آنجا مسجدى ساخت و قلعه‌اى كوچك براى اندوخته ساختن اموال و اسلحه‌اش . پسرش بعد از او در سال 526 بناى شهر و باروهايش را كامل كرد . يوسف مراكش را لشكرگاه خود ساخت تا بتواند جلو قبايل مصموده را كه به هنگام تابستان به كوه درن مىرفتند بگيرد . در ميان قبايل مغرب هيچ قبيله‌اى نيرومندتر و پر شمارتر از مصموده نبود . يوسف سپس تصميم گرفت كه قبايل مراغوه و بنى يفرن و زناته را در مغرب تعقيب كند و زمام اختيارشان به دست خويش گيرد . و بار ستم امراى ايشان از دوش رعايا بر دارد ، زيرا همگان از آن در رنج بودند . مورخان در اخبار شهر فاس و فرمانروايى ايشان در آنجا از آن ستمكاريها بسيار حكايت كرده‌اند . يوسف نخست به قلعهء فازاز رفت . مهدى بن توالا از بنى يجفش در آنجا بود . صاحب نظم الجوهر مىگويد كه ايشان بطنى از زناته‌اند . پدر توالا صاحب آن قلعه بود و پس از او به پسرش رسيد . يوسف بن تاشفين با او پيكار كرد . آنگاه مهدى بن يوسف كزنائى صاحب مكناسه از او يارى خواست مهدى را با معنصر مغراوى صاحب فاس دشمنى بود . يوسف با سپاه مرابطين به فاس رفت . معنصر لشكر به جنگ او گرد آورد ، ولى از او شكست خورد و لشكرش پراكنده شد . يوسف به اطراف فاس در آمد و همهء دژهايى را كه در پيرامون آن بود تصرف كرد و چند روز در آنجا درنگ نمود و بر عامل آن به كار بن ابراهيم دست يافت و به قتلش آورد . سپس به صفروى روى نهاد . آنجا را نيز فتح كرد . هر كه از اولاد وانودين مغراوى در آنجا بود بكشت و به فاس باز گرديد . در سال 455 شهر را به صلح بگشود . آنگاه به غماره رفت . در آنجا نيز نبردى سخت كرد و بسيارى از بلادشان را بگرفت . در اين حال مشرف بر طنجه بود . سكوت بر غواتى حاجب صاحب سبته و بقيهء امرا از موالى حموديان و اهل دعوت آنان در آنجا بودند . يوسف از آنجا بار ديگر به جنگ قلعهء فازاز باز گرديد . معنصر از پشت سر او به فاس داخل شد و آن را بگرفت و عاملش را كشت . يوسف بن تاشفين ، مهدى بن يوسف ، صاحب مكناسه را فراخواند كه با لشكرى به ياريش آيد ولى معنصر راه بر او بگرفت و پيش از آنكه دستشان به هم رسد با او جنگ در پيوست . سپاه معنصر پراكنده شد و او خود به قتل رسيد . و سرش براى دوستش و كسى كه در هنگام سختى با او يار بود يعنى حاجب ، سكوت برغواطى فرستاده شد .