آرامش پديدار گرديد . يحيى عربها را كه امان خواسته بودند امان داد سپس با لشكر خود به بجايه باز گرديد . در ايام فرمانروايى عزيز بن منصور بود كه [ محمد بن تومرت ] مهدى موحدين به بجايه آمد . در سال 512 . او از مشرق آمده بود . ابن تومرت دست به نهى از منكر زد .
نزد عزيز از او سعايت كردند . عزيز او را باز خواست كرد و او به ميان بنى ورياكل كه از بطون صنهاجه بودند و در وادى بجايه مىزيستند رفت و آنان پناهش دادند . مهدى در ملاله فرود آمد و به تدريس علم پرداخت . عزيز او را طلب داشت . از پس دادنش سر بر تافتند و در حفظ جان او پيكار كردند تا مهدى به مغرب رفت .
عزيز بن منصور در سال 515 درگذشت . پس از او پسرش يحيى بن العزيز جانشين او گرديد . مدت حكومتش به دراز كشيد . مردى ناتوان بود و مغلوب ارادهء زنان و مولع به شكار .
و اين زمان انقراض دولت و سر آمدن قدرت قبايل صنهاجه بود . يحيى سكه زد و هيچيك از نياكان او به سبب رعايت ادب در برابر خلفاى خويش يعنى عبيديان دست به چنين كارى نزده بودند . ابن حماد گويد كه در سكهء دينار او بر دو طرف دايرهاى بود و در هر دايره سه سطر نوشته شده بود . دايرهء يك روى سكه چنين بود : « و اتقوا يوما ترجعون فيه الى اللّه ثم توفى كل نفس ما كسبت و هم لا يظلمون » . و در درون آن سه سطر نوشته داشت : « لا إله الا اللّه . محمد رسول اللّه . يعتصم بحبل اللّه يحيى بن العزيز باللّه بن الامير المنصور » . دايرهء رويهء ديگر چنين بود :
« بسم اللّه الرحمن الرحيم . ضرب هذا الدينار بالناصريه سنة ثلاث و اربعين و خمسمائة » و سه سطر داخل دايره چنين بود : « الامام ابو عبد اللّه المقتفى لامر اللّه امير المؤمنين العباسى » .
يحيى بن العزيز در سال 543 براى باز جست از وضع قلعه و حمل آنچه در آن باقى مانده بود به قلعه رفت . در توزر على بن مروان به خلاف او برخاست . يحيى ، فقيه مطرف بن على بن حمدون را با سپاهى به سوى او فرستاد . او برفت و توزر را فتح كرد و على بن فرقان را بگرفت و بياورد . يحيى او را در الجزاير حبس كرد تا هم در بند بمرد و گويند او را كشت . آنگاه پسر خود مطرف را به تونس فرستاد و او تونس را فتح كرد ، سپس آهنگ مهديه نمود و چون كارى نتوانست كرد به بجايه باز گرديد و مسيحيان مهديه را تصرف كردند . حسن فرمانرواى مهديه آهنگ او كرد . او را به الجزاير فرستاد تا نزد برادرش قائد بماند . چون موحدين به بجايه تاخت آوردند قائد از الجزاير بگريخت و آن را تسليم كرد . مردم حسن را بر خود امير كردند حسن نزد عبد المؤمن رفت . عبد المؤمن اكرامش كرد . يحيى برادر خود سبع را به رويارويى موحدين فرستاد . منهزم شد و موحدين بجايه را گرفتند .
يحيى به كشتى نشست تا به صقليه رود و از آنجا به بغداد شود . ولى راه به بونه كج كرد و بر برادر خود حارث فرود آمد . برادر او را به سبب اعمال ناشايستش و بيرون آمدنش از آن بلاد سرزنش نمود . يحيى از نزد او به قسنطينه رفت و بر برادرش حسن فرود آمد . حسن به سود او از كار كناره گرفت . در خلال اين احوال موحدين به جنگ قلعه را گرفتند و خراب
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 182
مساهمون: ابن خلدون
ص١٨٢