تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
از افريقيه بيرون رانده بودند . منتصر آنان را به گرفتن بلاد مغرب ترغيب كرد . و با آنان بيامد تا به مسيله رسيدند و به اشير داخل شدند ناصر به دفاع بيرون آمد و به صحرا گريخت . آنان بازگشتند ناصر نيز بازگشت و درخواست مصالحه نمود و مصالحه كردند و ضواحى زاب و ريغه را به او اقطاع داد . ناصر عروس بن سندى رئيس بسكره را وعده‌هاى جميل داد و از او خواست كه چون منتصر به بسكره رسد بكشدش . عروس بن سندى به استقبال او بيرون آمد و نيكو فرود آورد و حشم خود را گفت كه چون منتصر و يارانش به طعام نشستند آنان را بكشند . آنان نيز چنان كردند . اتباعش بگريختند و ياران عروس بن سندى سر منتصر را بريدند و نزد ناصر فرستادند . ناصر سر را در بجايه نصب كرد و تنش در قلعه بردار كرد تا براى ديگران پندى شود . همچنين بسيارى از رؤساى زناته و مغراوه را به قتل آورد . از رؤساى مغراوه يكى ابو الفتوح بن حبوس ، امير بنى سنجاس بود . شهر لمديه از آن او بود در لمديه قبيله‌اى از بطون صنهاجه مىزيستند كه شهر به نام آنها ناميده شده بود . معنصر بن حماد نيز از آنان بود و در ناحيهء شلف مىزيست او را نزد عامل مليانه بردند ، و در آنجا كشتند . شيوخ بنى ورسيفان - از مغراوه - را نيز به قتل آورد . چون سرم عنصر را آوردند آن را در كنار سر منتصر بالاى قصر خود نصب كرد . مردم زاب به او نوشتند كه غمرت [ 1 ] و مغراوه ، اعراب اثبج را براى گرفتن شهرهايشان يارى داده‌اند . ناصر پسر خود منصور را با سپاهى فرستاد او در وغلان [ 2 ] شهر منتصر بن خزرون فرود آمد و ويرانش نمود . ناصر سپاهى نيز به شهر واركلا فرستاد و بر آنان اميرى گماشت و غنايم و اسيران را روانه نمود . خبر يافت كه بنى توجين كه از زناته بودند بنى عدى را كه از عربها بودند به فساد و راهزنى يارى داده‌اند و اميرشان در اين هنگام مناد بن عبد اللّه بود . پس فرزند خود منصور را با لشكرى بر سر ايشان فرستاد و از امراى بنى عدى ساكن بن عبد اللّه و حميد بن حرعل [ 3 ] و لاحق بن جهان را بگرفت . همچنين على بن مناد بن عبد اللّه [ 2 ] امير بنى توجين و برادرش زيرى و عموهايش اغلب و حمامه را در بند كشيد و به حضرت آورد و مورد عتاب و خطاب قرار داد و بدان گناه كه به بنى القاسم رؤساى بنى عبد الواد پناه داده‌اند ، به قتل آورد بدين گونه كه دست و پايشان به خلاف يك ديگر ببريد . در سال 460 كوهستان بجايه را فتح كرد . در آنجا قبيلهء كوچكى از بربر بودند كه به همين نام - بجايه - خوانده مىشدند آنان خود اين واژه را به كاف تلفظ مىكنند ولى كاف در لغت ايشان كاف نيست حرفى است ميان جيم و كاف ( گاف ) اين قبيله از صنهاجه تا به امروز در ميان قبايل بربر پراكنده‌اند . چون آن كوهستان را فتح كرد در آنجا شهرى پى افكند
هامش
[ ( 1 ) ] در نسخه‌هاىAوBوC: عمرت [ ( 2 ) ] در نسخه‌هاىAوE: وعلان . [ ( 3 ) ] در نسخهءC: خزعل و درA: جرعل .