زيرى بن مناد شهر اشير را در دامنهء كوهى كه در اين زمانش تطرى گويند بنا نمود تا براى او حصن و حصارى استوارى باشد و به امر المنصور در استحكام آن سعى بسيار كرد و اين شهر بعدها يكى از بزرگترين شهرهاى مغرب شد . زيرا گسترش يافت و بناهايش افزون گرديد و علما و بازرگانان از نقاط دور دست به آنجا مىآمدند . چون المنصور ابو طاهر اسماعيل عبيدى با ابو يزيد در دژ كتامه جنگيد زيرى در ميان قوم خود و جماعات كثيرى از بربر كه به او پيوسته بودند بيامد و در سركوب ابو يزيد اقدامى عظيم كرد تا فتح ميسر شد .
المنصور او را همراهى كرد تا به مغرب باز گرديد و به او صلات گرانبها ارزانى داشت و و او را بر قوم خود فرمانروايى داد و اجازت فرمود كه در شهر اشير قصور و منازل و حمامها بنا كنند و در اختيار گيرند . همچنين امارت تاهرت و اعمال آن را به او داد .
سپس پسرش بلكين بن زيرى به فرمان او و به عنوان جانشين او شهر الجزاير را كه به بنى مزغنه انتساب داشت در ساحل دريا پى افكند . و شهر مليانه را در ساحل شرقى شلف و شهر لمديه را كه بطنى از بطون صنهاجهاند بنا نمود . اين شهرها در اين زمان از شهرهاى بزرگ مغرب اوسطاند . زيرى همچنان از دعوت عبيديان جانبدارى مىكرد و با مغراوه در ستيز بود و اين فتنه همچنان ادامه داشت .
چون جوهر الكاتب در ايام معد المعز لدين اللّه آهنگ مغرب اقصى نمود ، او را فرمان داد كه زيرى بن مناد را به همراهى با خود بخواند . زيرى با او به مغرب رفت و در آن مهم ياريش نمود . چون يعلى بن محمد اليفرنى كشته شد زناته او را متهم كردند كه به او گرايش داشته است . چون جوهر به فاس لشكر آورد ، تا احمد بن بكر الجذامى كه در آنجا بود فرو گيرد ، و شهر را محاصره نمود ، زيرى بن مناد را در محاصرهء شهر سهم عظيمى بود و فتح به دست او صورت بست . زيرا شبى شبيخون زد و از باروى شهر بالا رفت و همين سبب پيروزى گرديد .
چون كشاكش ميان زيرى بن مناد و مغراوه مدت گرفت و آنان دست به دست حكم المستنصر دادند و در مغرب اوسط به نام امويان اندلس دعوت نمودند و محمد بن الخير بن محمد بن خزر دامن اقدام بر كمر زد ، معد قرعه به نام زيرى و قومش صنهاجه زد و او را به سوى مغرب گسيل داشت و گفت هر چه از اقطار مغرب فتح كند از آن او خواهد بود . زيرى با قوم خود در حركت آمد و اهل وطن خود را بسيج كرد . محمد بن الخير و زناته نيز بسيج نيرو كرده بودند . زيرى پسر خود بلكين را بر مقدمه بفرستاد . بلكين پيش از آنكه دشمن فرصت تعبيهء سپاه خود را داشته باشد بر سر او تاخت و ميانشان نبردى شديد كه هنوز هم بدان مثل زنند در گرفت . صفوف مغراوه و زناته درهم ريخت . چون محمد بن الخير يقين به هلاكت خويش نمود و دانست كه در محاصره افتاده است ، در لشكرگاه خود به گوشهاى رفت و روى شمشير خود افتاد و خودكشى كرد . سپاهيان او كه از زناته بودند گريختند . از آنان كشتار بسيار شد چنان كه استخوانهايشان پس از سالها همچنان بر جاى بود .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 155
مساهمون: ابن خلدون
ص١٥٥