لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً .
امّا من از طريق فطرت و عقلم به سوى آفريدگار خودم و آفريدگار هرچيزى ره يافتم و ايمان آوردم كه تنها او آفريدگار و روزىدهنده است .
آنگاه شخصيّت مؤمن ، درحالىكه نعمتهاى خدا بر كافر ، وجوب سپاسگزارى اين نعمتها و ستايش خداوند در برابر اين نعمتها را به او يادآورى مىكند ، مىگويد :
وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ .
اگر تو اهل رشد و بصيرت بودى ، هرآينه درك مىكردى كه خير و فضيلت در آن است كه دانشت افزايش يابد ، نه ثروتت و به وسيلهء اخلاقت بر مردم مباهات كنى ، نه با مقامت و نيز مىدانستى كه قدرت تنها از آن خداوند پيروزمند و يگانه است و تنها اوست كه عزّت و مقام مىبخشد و بىنيازى را به نيازمندى و تهىدستى را به ثروتمندى مبدل مىسازد . آنچه او بخواهد ، موجود مىشود و آنچه او نخواهد ، موجود نمىشود .
إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالًا وَ وَلَداً * فَعَسى رَبِّي أَنْ يُؤْتِيَنِ خَيْراً مِنْ جَنَّتِكَ وَ يُرْسِلَ عَلَيْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً * أَوْ يُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِيعَ لَهُ طَلَباً .
كافر بر مؤمن درازدستى مىكرد و به سبب مالش خود را برتر از وى مىدانست . بنابراين ، شخصيت مؤمن به او گفت : بىنيازى و نيازمندى پس از حضور در پيشگاه خدا مشخص مىشود و تو مىدانى كه من در نزد او بىنيازتر و گرامىتر از تو هستم و او در روز قيامت براى من چيزى را ذخيره كرده كه بهتر از اين باغ تو مىباشد كه به آن مباهات مىكنى و خود را بزرگتر از ديگران مىدانى و حتّى نمىدانى كه شايد خداوند در فاصلهء يك روز مرا ثروتمند و تو را تنگدست گرداند ! تو به مال و ثروتت افتخار مىكنى ، زيرا مردم غبطهء آن را مىخورند ؛ لكن آيا اين غبطهء آنان مىتواند مجازاتهايى را كه روزگار برايت پنهان داشته ، از تو دفع كند ؟ و آيا تو از خدا و خشم او در امان هستى ؟ آيا نمىترسى كه او صاعقهاى را از آسمان بر تو فروفرستد