تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨

30 - خون خم

زلفت هزار دل به يكى تار مو بِبَست * راهِ هزار چاره‌گر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوىِ نسيمش دهند جان * بگشود نافه‌اى و درِ آرزو ببست
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماهِ نو * ابرو نمود و جلوه‌گرى كرد و رو ببست
ساقى به چند رنگ ، مىْ اندر پياله ريخت * اين نقش‌ها نگر كه چه خوش در كدو ببست
يا رب چه غمزه كرد صراحى كه خونِ خُم * با نعره‌هاى قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت كه در پرده‌ى سماع * بر اهلِ وجد و حال ، درِ هاىوهو ببست ؟
حافظ ! هر آن كه عشق نورزيد و وصل خواست * احرامِ طوفِ كعبه‌ى دل ، بىوضو ببست
1 - گيسوى تو هزار دل را به يك تار خود بست و گرفتار كرد ؛ و راه چاره را بر همه‌ى چاره‌جويان ، از همه طرف بست ! 2 - براى اين كه عاشقان در آرزوى رسيدن به بوى خوش او جان بدهند ، از گيسوى بويا ، چون نافهء خود گره گشود و در آرزو را بر آنان بست ! [ يعنى آنان را از رسيدن به خود محروم كرد . آرزويشان را برآورده نكرد . مقصود از نافه ، گره گيسوى يار است . ] 3 - ازآن‌رو اين گونه پريشان شدم كه معشوق زيباى من ، مانند ماه نو جلوه‌گر شد ، ابرويى نشان داد و از نظر پنهان شد . [ در قديم عقيده داشتند كه ديدن ماه براى ديوانه زيان دارد و بر شدت ديوانگىاش مىافزايد . شاعر در مصراع نخست به اين عقيده نظر دارد . البته ، ماه او چهره‌ى زيبا و درخشان نگار است . در مصراع دوم بين هلال ماه و ابروى نگار شباهت پنهانى برقرار كرده و ابروى يار را كه از آن غمزه مىبارد به هلال ماه نو تشبيه كرده است . ] 4 - ساقى ما ، شراب رنگارنگ در جام ما ريخت . بنگر كه بر خم‌هاى شراب ، چه نقش‌هاى زيبايى بست ! [ مقصود از كدو صراحى شراب است . ] 5 - يا رب ! صراحى چه غمزه و افشاگرى كرد كه خون خم ، در هنگام فروريختن در جام ، با قلقل راه گلوى او را بست ؟ [ به صراحى ( - تنگ شراب ) شخصيت بخشيده و صفت افشاگرى را به او نسبت داده و صداى قلقل شراب را به هنگام ريخته شدن از صراحى نشانه‌ى خفگى گلوى صراحى دانسته است . خون خم ، استعاره از شراب است . ]